/ 6 نظر / 6 بازدید
علی تهتاغاری

گفتا خموش حافظ این قصه هم سر آید ...

zeynab

شاید با هم بودن سخت تکرار شود اما به یاد هم بودن را هر لحظه میتوان تکرار کرد . . .

zeynab

الهی عزیزم... هععععععععععی... من ک بیادتم[ماچ][ماچ][ماچ] آپم گلم

zeynab

دیشب تمــــام خیابانهای شهر را کوچه به کوچه با پای پیاده قدم زدم جانی نبود برای راه رفتن اما رفتم قدم زدم ... قدم زدم ... قدم زدم ... نمک روی تاول پاهایم زده ام تا یادم بماند چگونه بودم تا یادم بماند چگونه ام باید باشد ردی ... نشانی ... اثری ... راهی ... مگر نه ؟ همیشه همین بوده هر چه می روم دور می شوم دور و دورتر از من ... از تو ... از باورهایم ...

zeynab

چیه ؟ چرا دلت گرفته ؟ او هم آدم است . . . اگر دوستت دارم هایت را نشنیده گرفت . . . غصه نخور . . اگر رفت ، گریه نکن. . . یک روز چشمای یک نفر عاشقش میکند . . . یک روز معنی کم محلی را میفهمد . . . یک روز شکستن را درک میکند . . . آن روز میفهمد آه هایی که کشیدی از ته قلبت بوده . . . میفهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد

همایون

سلام بسیار زیبا بود تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]