SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

فقط کاش
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢  کلمات کلیدی: قلب ، عشق ، ارزوها ، چشمانت

کـــاش بـــودی...
خـوب بـه چـشـمـهـایـت نـگـاه مـیـکـردم...

از نـزدیـک!

دسـتـانـت را مــیـگـرفـتـم!

آنـقـدر نـزدیـکـم بـودی کـه گـرمای نـفـس هـایـت را حـــس مـیـکـردم!

خــوب عـطـرت را بـــو مـیـکـشـیـدم!

مـوقـع بـوسـیـدنت از تـه دل مـیـبـوسـیـدمـت...

از تـه دل مـیـبـوسـیـدمـت...

از تـه دل لـمـسـت مـیـکـردم!

از تـه دل نـگـاهـت مـیـکـردم...

از تـه دل صـدایـت مـیـکـردم!

از تـمـام لـحـظات بـا هـم بـودن نـهـایـت اسـتـفـاده را مـیـکـردم!

کـــاش بـــودی...


هی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤  کلمات کلیدی: چشمانت

همه ی خاطرات رو سوزوندم . فقط بخاطر خودت گریه


عشقم به قولم عمل کردم...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، چشمانت

سلام . داستان قشنگی بود دیدم حیفه نذارم البته از وب پیام هست که متشکرم اجازه کپی داد. نخونید از دست دادین واقعا . 

 شب عروسیه، آخرِ شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در رو هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در رو باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ رو بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو رو می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!!! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه به دست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

وبلاگ پیام 

 

 

 

 


در انتظار
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، چشمانت

در انتظارم .

در حسرت . در حسرت چشمانت 

در حسرت شنیدن صدایت .

در حسرت چشیدن طعم  بوسه هایت ...

و در انتظارم . 

در انتظار روزی که بی وقفه تمام اینهارا دارا شوم ...

و در انتظار دیدنت و به نظاره نشستن برای چشمانت که برایم مظهر طراوت بهار و چمن است 

و در انتظارم که بیایی 

و مرا به اغوش کشی 

و روزی که ارامشم را تنها در کنار تو بیابم .

ایا این روز میرسد؟

ایا این روز حقیقتی است دور یا تنها رویایی است که در ذهن من نقش بسته ؟

کجایی ؟؟

بیا که در انتظارم 

در حسرت شنیدن کلامت 

میدانم که تک تک واژه هایت مرا غرق در عشق خواهد کرد 

بیش از پیش 

بیا و مرا با خود ببر به سرزمین رویاهای زیبای با تو بودن 

که تو فرمانروای انی و وجود مرا هم حکومت میکنی ...

تنهایم نگذار  

باش  

وجودم وجودت را میطلبد 

در انتظارم ...


خط خطی
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳  کلمات کلیدی: عشق ، چشمانت ، خیانت ، قلب

به نامش و به یادش

سلام به همه اول باید از همتون گله کنم بله یه مدت نبودم ولی تو این مدت همش 31کامنت؟

نامردیه که که 15تاش به طور خصوصی بود بازم تشکر ولی خیلی کم بود من 50 به بالا تخمین میزدم بععععععععععععععد اها نبودم چون بعد از 4 روز که تازه کامپیوتر درست شده بود اقا داداش گلم زد ویندوز پروند. بععععععله هی خب حالا بریم سر اپمون

نظر نشه فراموش

خط خطی

دوست دارم بشینم و نقاشی بکشم . یه نقاشی که خوبی های تو رو نشون بده به همه.یه چیزی که رفتار تو رو نشون بده.یه شکلی که تو رو یادم بیاره.یه رنگی که رنگ تو باشه . یه مدادی که با یاد تو باشه . اما هر بار که مداد رو رو کاغذ میذارم دستم می لغزه.تا میام صورتت رو بکشم دستم خط میخوره عصبانی میشم و تمام کاغذ رو خط خطی میکنم و بعد بهش ذل میزنم. انگار مدادم مداد نیست شاید دل کاغذ راضی به کشیدنم نیست شاید هم اشکال نمیتونن شکل تو باشن یا شاید هم رنگ ها رنگ تو نیستن ! و خودشونو قایم میکنن چون نمیتونن مثل تو باشن.غیر از همه ی اینا یه احتمال دیگه هم وجود داره :

شاید من دیگه مثل قبل به فکر تو نیستم.یا شاید اصلا تو اون شکلی که من ازت تو ذهنم دارم نیستی!!!

به جای عکس و صورت تو یه مشت خط که به جز عصبانیت و نفرت و جدایی معنی دیگه ای ندارن روی کاغذ نقش بستن.

یعنی اینا احساس منن؟ به تو ؟ به خودم؟ به کی؟

نکنه تو رو یادم رفته؟ نکنه ؟

نه جالبه بعد از اینهمه مدت هنوز مثل اینکه یادمه...

 

نه انگار هنوز تورو یادمه هرچه قدر هم که کاغذ خط خطی بشه بازم شکل تو نمیشه ولی من هنوز تو رو یادمه....

 


چشمانت خیانت کارند......
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: چشمانت ، خیانت ، قانون ، شکست

دوستان این اثر سپینوده دعوتنامه ها اشتباهی نوشتن چون کپی پیست بودن و دوتایی فرستادیمشون اینجوری شدن.خجالت

       

یه وقتایی بغض تا سر حد مرگ پاشو میذاره رو گلوت و میخواد خفت کنه.اما چشمات تورو همراهی نمیکنن . تو سخت ترین لحظه هایی که بهشون نیاز داری و التماسشون میکنی تنهات میذارن.هیچ احساسی ندارن و بدتر باعث ازارت میشن.

اما یه وقتایی که باید ابرو داری کنن و جلوی خودشونو بگیرن,با بی رحمی تمام غرورتو میشکنن و دوباره باعث رنجش تومیشن.

دلت بدتر زخم میخوره و احساس میکنی زندگی برات سخته.دیگه امیدی نداری تو این دنیا به هرکسی که اعتماد کردی بهت خیانت کرده و از پشت بهت خنجر زده.

همین چشمات . همین چشمات خودش کلی مقصره.همین چشمات باعث تمام اعتماد هاییه که ازشون شکست خوردی .

حتی چشمات هم کلی اعتمادتو شکستن . مگه نه؟

از هر کسی هم که میپرسی چرا ؟ بهت میگه خب این قانون طبیعته! اره

طبیعت میگه:همیشه همه چیز باید برعکس باشه . همیشه همه چیز باید وقتی اتفاق بیافته که انتظارشو نداری !

همین الان یه کم به گذشتت فکر کن . فکرکن .خودت میفهمی.

نمیتونم بنویسم که انتظارشو نداشتی که شکست بخوری چون شاید یکی خیلی هم خوشبخته و هنوز شکستی رو احساس نکرده باشه.

نمیتونم بگم  انتظارشو نداشتی که انقدر خوشبخت شی چون بازم ممکنه یکی بدجور شکسته باشه.

فقط میتونم بگم که طبیعت میگه:

همیشه یکی باید باشه که خیانت کنه , یکی دیگم باید باشه تا بهش خیانت شه ,

یکی هم باید باشه تا اعتماد کنه و یکی هم باید باشه تا بشکنه

یعنی همیشه یکی باید به دیگری اعتماد کنه تا اون دیگری اعتماد اون یکی رو بشکنه و خردش کنه.

یادت باشه اینا قوانین طبیعتن

اگر برات اینجور اتفاقایی افتاد یا افتاده فکر نکن که بد بختی!ناراحت نشو و لعنت به خودت و بختت و مخصوصا این طبیعت نفرست.

همیشه باید به بهترین حالت فکر کنی چون زندگی ادامه داره و حتی اگر تو هم نباشی و خودتو ازش محروم کنی اون به احترام تو نمی ایسته. تو ببخشش یه کم گستاخه ولی حالا که اون گستاخه تو محبت کن. و فقط به خاطر خودت.

همیشه به بهترین حالت فکر کن ...

فکر کن قانون مندی و داری قانونی زندگی میکنی.......

نویسنده: سپینود یعنی خودم