SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

برگرد
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، خدا ، شکست

ای وای نگو که رفتنی شدی 

نگو این همه سالو بیخودی منتظر نشستم

عشقت همه ی زندگیم شده 

همه نفسو دلخوشیم شده 

بی پیاله مستم ... 


میدونم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳٠  کلمات کلیدی: عشق ، شکست

آهـای تـویـی کـه تـو آیـنـه واسـتـادی و داری سـرم فـریـاد مـیـکـشـی !

دهـنـتـو بـبـنـد...

خـفـه شـو، آروم بـاش...

خـودم مـیـدونـم!

بـا چـشـمـای خـیـسـت زل زدی بـه مـن کـه چـی بـشـه؟!!

مـن مـیـدونـم خـســــــتــه ای ...

مـیـدونــــــم ...


 


کمی حرف دل ...
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، شکست ، نظرات

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند،  در عشق شکست  


 خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند.  

با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند.

 این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست.

  همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم

  پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام 

 عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش،

  تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده :

 گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی 

 جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست.

  هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی 

 دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و

  خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم 

آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید.

  آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. 

 اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست

  هر روز بیش از پیش...

 اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. 

 حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. 

 یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در 

دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. 

می شینی پای حرفاش.  باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی

  و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

 علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه.

  تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو 

 میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رومی بره. تا میای خودت رو جمع 

 و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو 

 بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری 

 دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس 

عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای 

 دیگه بگیری.نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش

  رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی 

 و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته.

 یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه.با یه خنده دلت رو گرفتار

  می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. 

 شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغازآوارگی.

 حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.  

هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی 

 که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. 

 انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید 

 اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، 

 دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و 

 تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.

 دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری

 اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو

 صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر

 میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر 

می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.روزها و شبها می گذرن انگار که توی 

 زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه.تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت 

 خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. 

 چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال 

 انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد

  که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره 

 ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی.

  میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و 

قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

 نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت 

 ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای

  خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا

 رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت  

پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. 

نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه.

 اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت.

 اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. 

جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که

 بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو

 نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.

 اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

 نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت

 رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که 

چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه

 بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی

 که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که

 عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی.

 دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه 

حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب

 میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. 

خونابه خوردن و ساکت بودن.

 دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات 

خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. 

دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش 

دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی 

که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه 

خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش 

برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که

 هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش 

و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی 

از بوی تنش رو داره.

 یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی،

 لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. 

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.

 برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره 

بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. 

باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی

 دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی

 

 

 

 

 

عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است...

تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش نباشد!
اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد


تنها

 نیست!

برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند...
و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ......


کمی حرف دل ...
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، شکست ، نظرات

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند،  در عشق شکست  


 خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند.  

با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند.

 این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست.

  همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم

  پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام 

 عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش،

  تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده :

 گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی 

 جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست.

  هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی 

 دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و

  خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم 

آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید.

  آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. 

 اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست

  هر روز بیش از پیش...

 اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. 

 حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. 

 یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در 

دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. 

می شینی پای حرفاش.  باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی

  و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

 علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه.

  تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو 

 میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رومی بره. تا میای خودت رو جمع 

 و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو 

 بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری 

 دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس 

عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای 

 دیگه بگیری.نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش

  رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی 

 و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته.

 یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه.با یه خنده دلت رو گرفتار

  می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. 

 شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغازآوارگی.

 حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.  

هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی 

 که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. 

 انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید 

 اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، 

 دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و 

 تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.

 دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری

 اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو

 صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر

 میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر 

می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.روزها و شبها می گذرن انگار که توی 

 زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه.تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت 

 خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. 

 چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال 

 انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد

  که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره 

 ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی.

  میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و 

قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

 نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت 

 ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای

  خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا

 رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت  

پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. 

نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه.

 اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت.

 اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. 

جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که

 بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو

 نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.

 اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

 نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت

 رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که 

چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه

 بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی

 که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که

 عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی.

 دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه 

حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب

 میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. 

خونابه خوردن و ساکت بودن.

 دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات 

خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست. 

دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش 

دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی 

که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه 

خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش 

برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که

 هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش 

و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی 

از بوی تنش رو داره.

 یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی،

 لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. 

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.

 برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره 

بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. 

باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی

 دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی

 

 

 

 

 

عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است...

تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش نباشد!
اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد


تنها

 نیست!

برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند...
و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ......


چشمانت خیانت کارند......
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی: چشمانت ، خیانت ، قانون ، شکست

دوستان این اثر سپینوده دعوتنامه ها اشتباهی نوشتن چون کپی پیست بودن و دوتایی فرستادیمشون اینجوری شدن.خجالت

       

یه وقتایی بغض تا سر حد مرگ پاشو میذاره رو گلوت و میخواد خفت کنه.اما چشمات تورو همراهی نمیکنن . تو سخت ترین لحظه هایی که بهشون نیاز داری و التماسشون میکنی تنهات میذارن.هیچ احساسی ندارن و بدتر باعث ازارت میشن.

اما یه وقتایی که باید ابرو داری کنن و جلوی خودشونو بگیرن,با بی رحمی تمام غرورتو میشکنن و دوباره باعث رنجش تومیشن.

دلت بدتر زخم میخوره و احساس میکنی زندگی برات سخته.دیگه امیدی نداری تو این دنیا به هرکسی که اعتماد کردی بهت خیانت کرده و از پشت بهت خنجر زده.

همین چشمات . همین چشمات خودش کلی مقصره.همین چشمات باعث تمام اعتماد هاییه که ازشون شکست خوردی .

حتی چشمات هم کلی اعتمادتو شکستن . مگه نه؟

از هر کسی هم که میپرسی چرا ؟ بهت میگه خب این قانون طبیعته! اره

طبیعت میگه:همیشه همه چیز باید برعکس باشه . همیشه همه چیز باید وقتی اتفاق بیافته که انتظارشو نداری !

همین الان یه کم به گذشتت فکر کن . فکرکن .خودت میفهمی.

نمیتونم بنویسم که انتظارشو نداشتی که شکست بخوری چون شاید یکی خیلی هم خوشبخته و هنوز شکستی رو احساس نکرده باشه.

نمیتونم بگم  انتظارشو نداشتی که انقدر خوشبخت شی چون بازم ممکنه یکی بدجور شکسته باشه.

فقط میتونم بگم که طبیعت میگه:

همیشه یکی باید باشه که خیانت کنه , یکی دیگم باید باشه تا بهش خیانت شه ,

یکی هم باید باشه تا اعتماد کنه و یکی هم باید باشه تا بشکنه

یعنی همیشه یکی باید به دیگری اعتماد کنه تا اون دیگری اعتماد اون یکی رو بشکنه و خردش کنه.

یادت باشه اینا قوانین طبیعتن

اگر برات اینجور اتفاقایی افتاد یا افتاده فکر نکن که بد بختی!ناراحت نشو و لعنت به خودت و بختت و مخصوصا این طبیعت نفرست.

همیشه باید به بهترین حالت فکر کنی چون زندگی ادامه داره و حتی اگر تو هم نباشی و خودتو ازش محروم کنی اون به احترام تو نمی ایسته. تو ببخشش یه کم گستاخه ولی حالا که اون گستاخه تو محبت کن. و فقط به خاطر خودت.

همیشه به بهترین حالت فکر کن ...

فکر کن قانون مندی و داری قانونی زندگی میکنی.......

نویسنده: سپینود یعنی خودم