SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ..........
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  کلمات کلیدی: عشق ، ارزوها ، سرزمین ، خدا

سلام به همه خیلی واسه نت دلم تنگ شده بود و همچنین واسه دوستان گلم .خب چه خبر؟ اول فرا رسیدن ماه محرم رو به همه ی شما تسلیت میگم انشا الله که در این ماه مورد رحمت و مغفرت پروردگار قرار بگیریم.لبخند قالب وب هم عوض شده تیره ترش کردم و اهنگ رو هم برداشتم به احترام این ماه عزیزفرشته

خب من که مثل بقیه عاشق این ماه هستم مخصوصا از 3 سال پیش که جوانان با همت محل تصمیم به بنای چادر صلواتی به قول خودشون کردن.چون یک صفا و صمیمیت خاصی داره مخصوصا شام غریبان .همه ی محل جمع میشن این سر کوچه و دور هم شمع روشن میکنن و حاجت میخوان بعضی هاهم کلی اشک میریزن من هر بار اینجا نیت کردم و شمع روشن کردم به خواستم رسیدم خیلی قشنگه.

قبل از اون هم که توی خیابون ها تکیه ها و دسته ها و علم و ..... وای که واقعا چه حال و هواییه. و برای ما هم که بهترین گزینش تعطیل شدنه و چهار شنبه هم که بین التعطیلی مدرسه رو بی خیال البته فقط چون همش ورزش و زبانه کلاس زبان هم که تعطیله اصولا ولی من میخوام برم........

یکی از دلایل نبودنم امتحان ها بود و دلیل دوم اینکه هفته ی پیش نت در حد تیم ملی شلوغ بود ارور میداد و اینکه کامپیوترم ویروسی شده در حد جام جهانی ....فوتبال رو دیدید؟  میخوام تغییر تیم بدم.........

خب اینم یه پست که خیلی وقته امادش کردم ولی شرایط گذاشتنش نبود که......

http://mahsae-ali.blogfa.com

دنیای ارزو

ای کاش میشد برگشت      ای کاش میشد بچه بود و هنوز کودکانه زیست

ای کاش میشد برگشت      به زمانی که همه غصه ی ما شکستن نوک مدادمان در سر املا بود

کاش میشد بچه بود           تا در سختی ها زیرگریه زدو در اغوش گرم مادر خاموش بود

کاش میشدکه بزرگتر بودیم          ارزوی کودکیمان این بود

حالا که بزرگتر هستیم ارزویمان بچه بودن است   چرا؟

چون روز هایمان شاد بود     بی دغدغه و بی هراس

هرشب ارزوی خواب های شیرین پلک را سنگین و سنگین تر کرد

صبح با بهانه ی شادی و نشاط ......

ان روزها نگاهمان به هر نگاهی نگران نبود

به هر نگاهی دل نمی بست او           عشق را راحت نمیگفت او

حال اما نگاه من نگاه تو نگاه ما پر ز درد عشق است   تنها در نگاه یار یاد ارام است

به شوق دیدنش در خواب ها پلک میبندیم        به شوق انتظار و دیدنش ما بیداریم

چه امد بر سرم ؟..... بر سرت ؟.... بر سرمان؟.....

کو ان دنیای اسمانی مان؟       در ان پر بود از نقاشی های خیالی.....

کجای ان بود این دلبرمن          کو نیست دیگر ان سرزمینم .....

هربار که چرخ روزگار             نمیچرخید به حالم مهربان......

کوبیدم مشتی بر ان محکم    ساختم ان اباده را ویران من.......

حال نیست دیگر از ان باقی چنان......       نیست اصلا سرزمین رویا.....

تنها رویا در ان ویرانه ها .......           او است و او است و او است انگار.......

کاش میشد برگشت ......          کاش میشد بچه بود.....

کاش میشد عاشقانه بچه بود.....


اینجا روزی سرزمین ارزوهای من وتو بود...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: خدا ، ارزوها ، سرزمین ، چه شده؟

اینجا همان سرزمینیه که وقتی پایمان به ان گشوده شد...