SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

خدای من
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: خدا

کم مونده تا اینکه منو بکشی 

 

از الان خدایم رحمتم کند ... 


برگرد
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، خدا ، شکست

ای وای نگو که رفتنی شدی 

نگو این همه سالو بیخودی منتظر نشستم

عشقت همه ی زندگیم شده 

همه نفسو دلخوشیم شده 

بی پیاله مستم ... 


خداااااااااااااااااااااااااااااا
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: خدا

1.باورم نمیشه رفتی بی خدا حافظ

 

 

 

2 . روزای خوبم برگرد .... دیگه نمیشه سر کرد ... دل از ارزوهام کندم ... با خاطراتم زندم ...

پ ن ) خدایاصدامو داری ؟  فقط بگو چرا؟

 

 

اسپید !!!  

 

 

 

 

 


 
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥  کلمات کلیدی: عشق ، خدا ، حسین (ع)


مستند حال این روز هایم
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، ارزوها ، خدا


ماهتون عسل
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠  کلمات کلیدی: خدا ، قلب ، عشق

دیشب یه برنامه ی قشنگ از ماه عسل رو دیدیم که احسان علیخانی داره بهش روح میده امسال مثل اینکه میخواد تلافی پارسالو دراره و بگه که این ماهه منه این ماله منه برنامه ی منه و داره موفق میشه 

خدایا

سلام...

یادم میاد یک سال پیش همین موقع ها

همین ثانیه ها

و همین لحظه ها

یادم می آید به تو گفتم که بد جور دلم برای این حال و هوا تنگ شده بود...

یادم می آید سرسجاده نمازم

هنگامی که دست هایم به سویت دراز شده بود

به تو گفتم

حالم را خوب کن... از همان احسن الحال ها میخواستم و چه قدر زود جواب خواسته ام را دادی

و در شب سیاهم ماهی را قرار دادی که با نورش زندگی ام را عوض کرد

ماهی که شیرینی اش زیاد بود

مثل عسل...

و نمیدانم چه شد که ماه‌ام رفت...میخواست پشت سرش را نگاه کند اما نگذاشتند

ازتو خواستم که به من او را برگردانی و تو گفتی که صلاحت نیست

و من چه میتوانستم بگویم؟؟؟

امسال میخواهم بزرگ شوم... میخواهم قد بکشم... و روزه سکوت در پیش بگیرم در برابر

تاریکی شب هایم...

محسن چاووشی عزیز راست میگفت

ماه‌ات آنقدر شیرین است که تلخ ترین چیز ها هم در شیرینی اش خللی ایجاد نمیکنند

اما نمیدانم چه کنم با شب هایی که تاریک است... نمیدانم چه بکنم با کله ای که تهی است از هر چیز...

دیشب پیام دهکردی رو داشتیم با شعر بسیار زیباش

 
بگذار بیاید...
بگذار بیاید، از در ، دیوار، کنج و کلید، از هر طرف که می خواهد
درد، درد است
دلخوش مکن به وارونه خواندنش.
تنها تویی و تنهاییت،
تویی و بارانِ پشت ِ پنجره
دوربین را بچرخان،
کلید را لمس کن
حرکت...
زندگی آغاز می شود دیگر بار
در شکوه ِ چشمانت،
وجودِ پر مهرت ،
و دست های تو،
برای گشودن ِ درهایِ دردناک ِ جهان،
کافی است.
باور کن ...
چونان همیشه،
خدا را، صبورانه باور کن..‬

و امشب هم اوج تاثیر رو توی برنامه داشتیم هدیه ی کودکی از طرف علیخانی به پدرو مادری که بچه دار نمیشدند و پس از 2 سال بزرگ کردن فرزندی معلول و مرگ ان صاحب فرزندی دوباره شدند

البته عکسشون نیست

 

ماهتون عسل .....


خخخخخخخخ
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧  کلمات کلیدی: چه شده؟ ، ممنون ، ارزوها ، خدا

زَوَّجتُکَ نَفْسی فی المُدَّةِ الْمَعْلوُمَه عَلَی الْمَهْرِ عِندَ المُطالِبه  …..»

.

بگو: «قَبِلْتُ» !

.
.
.
...

.
.
.
.
.
.
اقایون  الان که اینو خوندین به عقد موقت من در اومدین !
همینه که هس ... شوهر گیر نمیاد که تنها راه چاره بود واسه خوشبختی هممون با ایثار خودم عینک

اومدم پولا رو دراور باشه ....

قفل گوشیرم برمیداری میام نگاه میکنم عینک


سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ..........
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  کلمات کلیدی: عشق ، ارزوها ، سرزمین ، خدا

سلام به همه خیلی واسه نت دلم تنگ شده بود و همچنین واسه دوستان گلم .خب چه خبر؟ اول فرا رسیدن ماه محرم رو به همه ی شما تسلیت میگم انشا الله که در این ماه مورد رحمت و مغفرت پروردگار قرار بگیریم.لبخند قالب وب هم عوض شده تیره ترش کردم و اهنگ رو هم برداشتم به احترام این ماه عزیزفرشته

خب من که مثل بقیه عاشق این ماه هستم مخصوصا از 3 سال پیش که جوانان با همت محل تصمیم به بنای چادر صلواتی به قول خودشون کردن.چون یک صفا و صمیمیت خاصی داره مخصوصا شام غریبان .همه ی محل جمع میشن این سر کوچه و دور هم شمع روشن میکنن و حاجت میخوان بعضی هاهم کلی اشک میریزن من هر بار اینجا نیت کردم و شمع روشن کردم به خواستم رسیدم خیلی قشنگه.

قبل از اون هم که توی خیابون ها تکیه ها و دسته ها و علم و ..... وای که واقعا چه حال و هواییه. و برای ما هم که بهترین گزینش تعطیل شدنه و چهار شنبه هم که بین التعطیلی مدرسه رو بی خیال البته فقط چون همش ورزش و زبانه کلاس زبان هم که تعطیله اصولا ولی من میخوام برم........

یکی از دلایل نبودنم امتحان ها بود و دلیل دوم اینکه هفته ی پیش نت در حد تیم ملی شلوغ بود ارور میداد و اینکه کامپیوترم ویروسی شده در حد جام جهانی ....فوتبال رو دیدید؟  میخوام تغییر تیم بدم.........

خب اینم یه پست که خیلی وقته امادش کردم ولی شرایط گذاشتنش نبود که......

http://mahsae-ali.blogfa.com

دنیای ارزو

ای کاش میشد برگشت      ای کاش میشد بچه بود و هنوز کودکانه زیست

ای کاش میشد برگشت      به زمانی که همه غصه ی ما شکستن نوک مدادمان در سر املا بود

کاش میشد بچه بود           تا در سختی ها زیرگریه زدو در اغوش گرم مادر خاموش بود

کاش میشدکه بزرگتر بودیم          ارزوی کودکیمان این بود

حالا که بزرگتر هستیم ارزویمان بچه بودن است   چرا؟

چون روز هایمان شاد بود     بی دغدغه و بی هراس

هرشب ارزوی خواب های شیرین پلک را سنگین و سنگین تر کرد

صبح با بهانه ی شادی و نشاط ......

ان روزها نگاهمان به هر نگاهی نگران نبود

به هر نگاهی دل نمی بست او           عشق را راحت نمیگفت او

حال اما نگاه من نگاه تو نگاه ما پر ز درد عشق است   تنها در نگاه یار یاد ارام است

به شوق دیدنش در خواب ها پلک میبندیم        به شوق انتظار و دیدنش ما بیداریم

چه امد بر سرم ؟..... بر سرت ؟.... بر سرمان؟.....

کو ان دنیای اسمانی مان؟       در ان پر بود از نقاشی های خیالی.....

کجای ان بود این دلبرمن          کو نیست دیگر ان سرزمینم .....

هربار که چرخ روزگار             نمیچرخید به حالم مهربان......

کوبیدم مشتی بر ان محکم    ساختم ان اباده را ویران من.......

حال نیست دیگر از ان باقی چنان......       نیست اصلا سرزمین رویا.....

تنها رویا در ان ویرانه ها .......           او است و او است و او است انگار.......

کاش میشد برگشت ......          کاش میشد بچه بود.....

کاش میشد عاشقانه بچه بود.....


یک روز برفی...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸  کلمات کلیدی: خدا ، ارزوها ، کوچه

سلام سلام سلام به همتون . چه طورید؟ اب و هوا رو تو رو خدا ادم حال میکنه برف و برف بازی و خدایا قربونت جای همتون خالی ما میریم برف بازی دو گروه میشیم میزنیم تو سرو کله همدیگه هه حالا بقیش دیگه بماند

دیروز رفتیم مدرسه زنگ اول انشا داشتیم معلم هم هفته پیش باروون میومد گفت یک روز بارانی را توصیف کنید ای انشای همه ی کلاسو من نوشتم انقدر انشا هاشون قشنگ شد این هفته هم گفت یک روز برفی را توصیف کنید اینبارمال همرو من ننوشتم اخه دفه پیش معلممون فهمید من فقط میخوندم غلط میگرفتم.هه

بعععععععععد امروزم  یه کم رفتیم به شیوه ی بالا برف بازی

 

خوب اینم انشای دیروزم نمره بدیدااااااااااا !!!

Orkut Myspace Welcome Scraps, Graphics and Comments

هوا هوای برف بود . سرد و سوزناک . انقدر که وقتی نفس می کشیدی بخار از بینی و دهانت بلند میشد.

دیروز هوا گرفته بود و اشک از چشمان اسمان می بارید اما امروز نمیدانم از چه انقدر ناراحت بود که داشت گوله گوله خودش را خالی میکرد.

کوچه ها پر از ادم برفی بود پر از برف پر از سرو صدا . تا به حال انقدر شلوغ نبوده که حالا هست.

همه مشغول بازی بودند.پسرها دختر هارا با گلوله هایشان هدف می رفتند و دخترها با زیرکی فرار میکردند و انها را با گلوله های برفی میزدند. بعضی هم مشغول ساختن کلبه های برفی بودند.

زمین پیراهن سفید به تن کرده بود . چه قدر زیبا و برازنده . چه قدر به او می امد .

لباس های زمین را خیلی دوست دارم یکی از دیگری زیبا تر . مخصوصا ان لباسش که سبز است و شکوفه های رنگی دارد .

دوباره به بچه ها نگاه کردم . به انها حسودی ام میشد. پارسال یکی از انان بودم اما امسال به قول همه بزرگ شده بودم دیگر.

نمیدانم چرا برف بازی برایم دیگر کوچک شده بود ؟ چرا ؟مگر ما دل نداریم ؟ فکر کردم که زمستان برای همه است و نه مرز می شناسد و نه قانون پس من هم در ان سهم دارم. تصمیم گرفتم که دلم را به دریا بزنم و برم  با انها بازی کنم.چند گلوله پرتاب کردم یادمه که همیشه گلوله هایم خراب میشد اما اینبار گلوله هایم محکم تر از همیشه بودند.

و بعد شروع به ساختن ادم برفی کردم . ادم برفی زیبایی بود زیباتر از همیشه .

ولی انگار در میان انهمه ادم جایی برای من نبود حس غریبی داشتم شاید حرف دیگران درست بود میدانید بزرگ شده بودم دیگر.

کمی در برف ها قدم زدم . زیبا بود با خود فکر کردم من از این سپیدی چه میخواهم؟

تنها یک ادم برفی و چند گلوله ی برفی یا تعطیلی ؟ نه این تمام خواسته ی من نبود میخواستم حالا حالا ها ببارد .دوست داشتم که دانه های برف از دل اسمان بگویند. دوست داشتم ترانه شوند و ببارند و راز اسمان را بگویند.با انان بخوانم ترانه های دل را.

اما من چه باید می اموختم از این سپیدی؟از این یکدستی و از این رخداد غیر منتظره؟

من باید می اموختم که هرچه خدا خواهد همان میشود . فصل پاییز است و میبارد برف.

و این به غیر از اراده ی خداوند نمیتواند باشد.

او تواناست و اوست که فرو میفرستد این معجزه را و گوشه ای از زیبایی اش را نمایش میدهد تا شاید به فکر بیافتیم.

اما ما انسان ها بی اعتنا به ان بازیش می دهیم و لگد مالش میکنیم.

اهای ادم ها چه زیبا است که قبل از بازی دستهایمان را بالا ببریم و زیر بارش این نعمت بزرگ کمی دعا کنیم برای همه و همه چیز و یاد بگیریم که بی اعتنا نباشیم.

یادمان باشد که امروز, امروز است.امروز هرچه قدر خدارا صدا کنیم خدا خسته نمیشود. پس صدایش کنیم که او منتظر ماست . او منتظر ارزوهایمان,خنده هایمان, گریه هایمان,ستاره شمردن هایمان و عاشق بودن هایمان است .

امروز , امروز است و امروز جاودانه است و امروز زیبا ترین روز دنیاست

نمره یادتون نرهههههه!

Orkut Myspace Good Bye Scraps, Graphics and Comments

 


پاسخ به نظرات شما و یک پست
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠  کلمات کلیدی: خدا ، متاسفانه ، ارزوها ، امیدوارم

 

خب دوستای گلم کلی از دست شما شوک شدم ولی ولش.

امروز 30 شهریور بود و من امروز هم با ترم زبانم خداحافظی کردم تا ترم جدیدی رو شروع کنم و هم دارم برای خدا حافظی از تابستون خودمو اماده میکنم.

امسال تابستون عالی بود بهتون تبریک میگم و به کسایی که مدرسرو دوست ندارن تسلیت

من به شخصه مدرسرو دوست دارم دلمم واقعا واسه ازار و اذیت ها  نقشه های شرارت امیزی که میکشیدیم تنگ شده و خدارو شکر داره شروع میشه.منم دارم ثانیه شماری میکنم

بچه درس خون هم بودم ولی شرو شیطووووووووون

و حالا یک پست ویژه که از چشمه ی خودم قل زده نظرتونو بگیداااااااا

http://mahsae-ali.blogfa.com

مسئله همین گاهی وقت هاست

یه وقتایی خوبه که بعضی چیزارو برای یه مدت کوتاه فراموش کنیم.

سختی هارو,تلخی هارو

ولی نباید چیزهای شیرین رو فراموش کرد باید بهشون فکر کرد و به یادشون اورد

یه وقتایی خوبه که یه چیزایی رو برای همیشه دور ریخت و پاک کرد

تلخی هارو سختی هارو

حتی بعضی از چیز های خوب که یاد اور چیز های بد هستن و خودشون به خاطرات بد تبدیل میشن

یه وقتایی خیلی خوبه که اصلا به هیچ چیز فکر نکرد

چه خوب , چه بد!

این یعنی ارامش

یعنی سقوط ازاد

انگار داری با سرعت به سمت پایین سقوط میکنی ولی هیچ وقت به زمین نمیرسی

ولی باید در حد خودت سقوط ازاد داشته باشی

نه مثل بعضی ها که یهو همه چیزو فراموش میکنن .

خودشونو گم میکنن

یادشون میره که کی بودن و از کجا به اینجاها رسیدن

حتی با ایمان ترینشون خدایاقربونت برم چرا ما ادما اینجوری هستیم؟

چرا فکر میکنیم از همه بالا تریم؟

در حالی که تو از همه بالا تری و داری نگاهمون میکنی

ولی ما این چیزارو نمیفهمن؟

اه

خیلی ها حتی دیگه تورو نمیشناسن یادشون رفته خدا خدا میکردن واسه کوچکترین چیز ها تو کودکیشون

حتی شاید هنوز خدا خدا میکنن ولی نمیدونن خدا کیه و یعنی چی و کجاست؟

دلاشون مثل یه سنگ شده سنگ

شدن یه ادم بی رحم

می خوان واسه بقیه بت باشن تا دیگران اونارو بپرستن. لا اله الا الله.ادم کفرش میگیره از این همه......

نمیدونن که نمیشه با مادیات دل,عشق,علاقه و محبت خرید.

چرا میشه ادم رو خرید ولی احساس و جونشو نه.

میشه دارو خرید ولی سلامتی نه

میشه لباس و جایگاه و مقام خرید ولی ارزش و احترام رو نه

میشه ساعت خرید ولی زمان هارو نه

حتی میشه عصا خرید ولی...

جوونی رو نه روزهای خوش رو نه توانایی رو نه...

گاهی وقتا خیلی خوبه حسود باشیم  نه حسادت بیمارگونهبه دارایی دیگران نه

حسادت سالم به دارایی های خودمون که دیگران میخوانشون و به ما حسادت میکنن.

خوبه یه وقتایی خود خواه باشیم نه اینکه همه چیزهارو واسه خودمون بخوایم نه

که شادی و سلامتی و عشق رو زیادی برای خودمون بخوایم به شرطی که از یکی دیگه نگیریمش

یه وقتایی خوبه که بیمار بود تا به فکرمون باشن

گاهی خوبه کم بود تا بیشتر احساس شیم

و اما خوبه یه مدت کم  نباشیم تا دلتنگمون بشن و قدرمونو بدونن

و گاهی خیلی خوبه که حسرت چیزی رو بخوریم تا وقتی به دست اوردیمش خوب قدرشو بدونیم.

ولی همیشه باید امیدوار و صادق بود

همیشه باید محتاط و بی ریا بود

باید طرف حق رو گرفت و راز دار بود

خونسرد و مهربون و با محبت بود و خوشرو

اما نباید بی جنبه بود

نباید بی رنگ و نقش بود تا ازمون خسته بشن و ازمون فاصله بگیرن

نباید دل ها رو شکست و بی تو جه بهشون رفت

نباید دو رو بود خیانت کار بودو اصلا نباید بی اعتنا بود

بی خدا و بی توکل هم که اصلانباید بود

باید تا میشه اشک هارو پاک کنیم این افتخاره

و ....

و گاهی لازمه و باید به جای اینکه محیط و ادمای اطرافمونو بتکونیم

فکر و دل و احساساتمونو بتکونیم تا گرد و غبارش بریزه و پاک بشه و دکوراسیونشو تغییر بدیم تا جدید و تازه بشه و تنوع داشته باشه و خودمونوجای بقیه بذاریم تا قبل از شکستن دلای نازک و شیشه ای همه چیز درست بشه و اشک ها پاک بشه.

این مهارت زندگیست!

هدف

هدفم از نوشتن این پست این بود که همیشه می دیدم ادمارو که به همه چیز به خصوص ارزو هاشون فکر میکنن و عغده ای تر میشن و بیشتر دردسر درست میکنن و سراغشون میاد ولی هیچ وقت به این چیزا که باید بهشون فکر کنن فکر نمیکنن.

 


لینک
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤  کلمات کلیدی: خدا ، قلب ، عشق ، کوچه

سلام دوستای گلم.

با عرض معذرت دوستانی که اسمشون تو لینکا نیست ناراحت نشن من همه روزه سعی میکنم به لینکا اضافه کنم اسم همتونو می نویسم.

و کسانی که می خوان لینکم کنن منو با اسم وبم یا با اسم خودم بلینکن.

به دلایل فنی نمیتونم به فعالیتم در وبلاگ قبلی ادامه بدم.

 

کوچه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،


شدم آن عاشق دیوانه که بودم   


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


 


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ  


یادم آید : تو به من گفتی :


از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ، آئینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


 


با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پیش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"


باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


 


اشکی ازشاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید،


یادم آید که از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم ، نرمیدم


 


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

(فریدون مشیری)

تقدیم با احترام به خوانندگان گرامی


اینجا روزی سرزمین ارزوهای من وتو بود...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: خدا ، ارزوها ، سرزمین ، چه شده؟

اینجا همان سرزمینیه که وقتی پایمان به ان گشوده شد...


 


خدایا
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  کلمات کلیدی: می خواهم ، خدا ، عشق ، قلب

 

خدایا!

 

تقدیر مرا خیر بنویس آن گونه که ...

 

آن چه را تو دیر خواهی من زود نخواهم...

 

و آن چه را تو زود خواهی من دیر نخواهم...

 

روزی از روزها،شبی از شبها،خواهم افتاد مرد...

 

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تاهر چه دورتر بیفتم...

 

تاهر چه دورتر بیفتم هر چه دورتر و دورتر بمیرم...

 

نمی خواهم حتی یک گام با یک لحظه پیش از آن که

 

 می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم وجان داده باشم...

 

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 

تا دوست را به یاری نخوانیم...

 

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

 

 طعم توفیق را می چشاند...

 

وچه تلخ است لذت را در تنها بودن و

 

 چه زشت است زیبایی هارا تنهادیدن ...

 

و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنهاخوشبخت بودن...

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...

 

در بهار هر تبسمی که خودرا بر چهره ات می زند

 

یاد تنهایی را در سر زنده می کند...

 

تنها خوشبخت بودن،خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است...

 

تنها بودن ،بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار

 

رنج تنهایی را احساس کردم...

 

ضعیف بودن و انسان بودن با هم سازگار نیست....!!!

 

آموخته ام که …

 

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

 

رختخواب خرید ولی خواب نه،

 

ساعت خرید ولی زمان نه،

 

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

 

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

 

 دارو خرید ولی سلامتی نه،

 

 خانه خرید ولی زندگی نه،

 

و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.