SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

انتظار ...
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱  کلمات کلیدی: عشق ، ارزوها ، تنهایی

منتظرم تا بیای و سر رو شونه هات بذارم .... 


مردی باید باشد ...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، ارزوها

گـاهـی اوقـات …

آدم نیــاز دارد در آغـوش مـَردی غـَرق شـود

مـَردی کـه اگـر کسـی اذیتـت کـرد ،

قـول دهـد همشـان را می زنـد.

مـردی کـه تـَه ریـش داشتـه بـاشـد

و لبخنـدش فقـط و فقـط بـرای تـو باشـد

مـردی کـه ساعت ها در آغـوشـَش لـَم دَهـی

بـدون ِ اینـکه بـروَد سـَر ِ اصـل ِ مطلـب

مـردی کـه گـریـه هایـت را گـوش کنـد

و در خـود حـَل کنـد.

مـردی کـه تـورا بـا دنیـــــــا عـوض نکنـد

حتـی اگـر زشـت تـرین آدم ِ روی ِ زمین بـودی

مـردی کـه مـَــــــــرد بـاشـَد…. !!

 


فقط کاش
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢  کلمات کلیدی: قلب ، عشق ، ارزوها ، چشمانت

کـــاش بـــودی...
خـوب بـه چـشـمـهـایـت نـگـاه مـیـکـردم...

از نـزدیـک!

دسـتـانـت را مــیـگـرفـتـم!

آنـقـدر نـزدیـکـم بـودی کـه گـرمای نـفـس هـایـت را حـــس مـیـکـردم!

خــوب عـطـرت را بـــو مـیـکـشـیـدم!

مـوقـع بـوسـیـدنت از تـه دل مـیـبـوسـیـدمـت...

از تـه دل مـیـبـوسـیـدمـت...

از تـه دل لـمـسـت مـیـکـردم!

از تـه دل نـگـاهـت مـیـکـردم...

از تـه دل صـدایـت مـیـکـردم!

از تـمـام لـحـظات بـا هـم بـودن نـهـایـت اسـتـفـاده را مـیـکـردم!

کـــاش بـــودی...


مستند حال این روز هایم
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، ارزوها ، خدا


خخخخخخخخ
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧  کلمات کلیدی: چه شده؟ ، ممنون ، ارزوها ، خدا

زَوَّجتُکَ نَفْسی فی المُدَّةِ الْمَعْلوُمَه عَلَی الْمَهْرِ عِندَ المُطالِبه  …..»

.

بگو: «قَبِلْتُ» !

.
.
.
...

.
.
.
.
.
.
اقایون  الان که اینو خوندین به عقد موقت من در اومدین !
همینه که هس ... شوهر گیر نمیاد که تنها راه چاره بود واسه خوشبختی هممون با ایثار خودم عینک

اومدم پولا رو دراور باشه ....

قفل گوشیرم برمیداری میام نگاه میکنم عینک


دروغ
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠  کلمات کلیدی: ارزوها

 

این یه دروغه بزرگه ....!!!! نه ؟


تو...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢  کلمات کلیدی: قلب ، عشق ، ارزوها

سلام به همه !

میدونم میدونم که یه مدت زیاد نبودم  اما حالا برگشتم .... که بمونم . دلم برای همتون تنگ شده بود .بغل

 تو این مدت خیلی چیزا فرق کرده نمیدونید که !!!!

و جا داره از همه کسانی که من رو توی این مدت تنها نذاشتم و با نظراشون خوشحالم کردن تشکر کنم !

حالا بریم سر اپ!!!

تو...

همین را میگویم و تمام میشود 

همه چیز 

همه ی خواسته ام ...

همه ی احساسم ...

همه ی حرفهایم ...

و همه ی زندگی ام ...

میبینی  که چه کم توقعم ؟؟؟؟ 

و چه نگاه سریع و دقیقی دارم بر زندگی ؟؟؟؟

همه اش را در یک کلمه خلاصه کردم !!!

تو ... !!!

اصلا شاید کلمه ی دیگری وجود نداشت 

بقیه ی واژه هارا تو با وجودت ساختی

تو با من همراه شدی و مارا ساختی ...

به عمق کلمه بیاندیش ...

چه زیباست ... چه پر معنی...

اینطور فکر نمیکنی ؟؟؟؟

وقتی بر زبانم جاری میشود ..

قشنگ ترین چیزهارا به یاد می اورم ...

صدایت را ... صورتت را ... گرمای دستانت ... چشمانت ...

و اغوشت را ... 

که پر مهر به سویم باز میشود و من خود را چه شاد و بی نیاز از هرچیز مملوء از ارامش و امنیت مثل پر سبک و رقصان در باد در ان میابم ...

و اتشی را که مدت هاست در دلم روشن کرده ای ...

به خدا میسوزاندم ...اما گرم است و دلنشین 

این بود همه ی زندگیم 

دوستت دارم ...

صدایم می اید؟؟؟؟ شنیدی چه گفتم ؟؟؟؟

حالا نوبت خودت است !

راست بگو "من" را که میشنوی یاد چه میافتی ؟؟؟؟


بهار در راه است...
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی: ارزوها ، نظرات ، ممنون

سلام به همه خوبید همتون؟ ببخشید یه مدت همش درگیر خرید عید و تولد پسر خاله و اینا بودیم نشد بیام سر بزنم که .

بعد مرسی که تو این مدت هوامو داشتید .

راستی عید نوروز هم پیشاپیش مباااااااااااااااااااااااااااارک

حالا بریم سر یه اپ جدید.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

بهار در راه است...

ارزوهایم را در بهار گذاشته ام تا هربار با امدنش یکی را بر اورده کند .

یادم است اولین ارزویم امدن به این کره ی خاکی بود نمیدانم چرا اما ارزویم بود شاید برای داشتن دو فرشته ی خوب یا برای تجربه کردن اینده و ساختنش

 به هر حال بهار با اومدنش توی همون ماه اول مرا هم با خودش اورد .

بعد ها همینطور ارزو کردم و او با امدنش هربار یکی یا شاید هم چند تایشان را براورده میکرد.

حالا هم بهار نزدیک است .....

درختان شکوفه زدند ... هوا کمی گرم تر شده و ....

اما بهار امسال کمی با بقیه ی سال ها فرق دارد.

با اینکه در راه است و خیلی نزدیک اما هنوز زمستان و سرمایش چمدانشان را نبسته اند.

اما تو نگران نباش او می اید . هرچه قدر هم که سرد باشد و حتی اگر برف هم بیاید باز هم بهار است.

تو تنها ارزویت را بکن ...

شاید هم تو ارزو نکنی اما جایش دعا کنی .

اگر دوست داشتی ارزویت یا دعایت را برایم بفرست تا توی یه پست همه ی ارزو ها و دعا هامونو باهم  بنویسیم و هممون اونارو بخونیم تا شاید خودمون هم بیشتر توی براورده شدنش کمک کنیم اونم با هم.

راستی یادت نره که سر سفره ی هفت سین موقع دعای تحویل سال یه یادی هم از من کنی و دعام کنی

منتظر ارزوهای تو هستم....


سلاااااااااااااااااااااااااااااااام ..........
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩  کلمات کلیدی: عشق ، ارزوها ، سرزمین ، خدا

سلام به همه خیلی واسه نت دلم تنگ شده بود و همچنین واسه دوستان گلم .خب چه خبر؟ اول فرا رسیدن ماه محرم رو به همه ی شما تسلیت میگم انشا الله که در این ماه مورد رحمت و مغفرت پروردگار قرار بگیریم.لبخند قالب وب هم عوض شده تیره ترش کردم و اهنگ رو هم برداشتم به احترام این ماه عزیزفرشته

خب من که مثل بقیه عاشق این ماه هستم مخصوصا از 3 سال پیش که جوانان با همت محل تصمیم به بنای چادر صلواتی به قول خودشون کردن.چون یک صفا و صمیمیت خاصی داره مخصوصا شام غریبان .همه ی محل جمع میشن این سر کوچه و دور هم شمع روشن میکنن و حاجت میخوان بعضی هاهم کلی اشک میریزن من هر بار اینجا نیت کردم و شمع روشن کردم به خواستم رسیدم خیلی قشنگه.

قبل از اون هم که توی خیابون ها تکیه ها و دسته ها و علم و ..... وای که واقعا چه حال و هواییه. و برای ما هم که بهترین گزینش تعطیل شدنه و چهار شنبه هم که بین التعطیلی مدرسه رو بی خیال البته فقط چون همش ورزش و زبانه کلاس زبان هم که تعطیله اصولا ولی من میخوام برم........

یکی از دلایل نبودنم امتحان ها بود و دلیل دوم اینکه هفته ی پیش نت در حد تیم ملی شلوغ بود ارور میداد و اینکه کامپیوترم ویروسی شده در حد جام جهانی ....فوتبال رو دیدید؟  میخوام تغییر تیم بدم.........

خب اینم یه پست که خیلی وقته امادش کردم ولی شرایط گذاشتنش نبود که......

http://mahsae-ali.blogfa.com

دنیای ارزو

ای کاش میشد برگشت      ای کاش میشد بچه بود و هنوز کودکانه زیست

ای کاش میشد برگشت      به زمانی که همه غصه ی ما شکستن نوک مدادمان در سر املا بود

کاش میشد بچه بود           تا در سختی ها زیرگریه زدو در اغوش گرم مادر خاموش بود

کاش میشدکه بزرگتر بودیم          ارزوی کودکیمان این بود

حالا که بزرگتر هستیم ارزویمان بچه بودن است   چرا؟

چون روز هایمان شاد بود     بی دغدغه و بی هراس

هرشب ارزوی خواب های شیرین پلک را سنگین و سنگین تر کرد

صبح با بهانه ی شادی و نشاط ......

ان روزها نگاهمان به هر نگاهی نگران نبود

به هر نگاهی دل نمی بست او           عشق را راحت نمیگفت او

حال اما نگاه من نگاه تو نگاه ما پر ز درد عشق است   تنها در نگاه یار یاد ارام است

به شوق دیدنش در خواب ها پلک میبندیم        به شوق انتظار و دیدنش ما بیداریم

چه امد بر سرم ؟..... بر سرت ؟.... بر سرمان؟.....

کو ان دنیای اسمانی مان؟       در ان پر بود از نقاشی های خیالی.....

کجای ان بود این دلبرمن          کو نیست دیگر ان سرزمینم .....

هربار که چرخ روزگار             نمیچرخید به حالم مهربان......

کوبیدم مشتی بر ان محکم    ساختم ان اباده را ویران من.......

حال نیست دیگر از ان باقی چنان......       نیست اصلا سرزمین رویا.....

تنها رویا در ان ویرانه ها .......           او است و او است و او است انگار.......

کاش میشد برگشت ......          کاش میشد بچه بود.....

کاش میشد عاشقانه بچه بود.....


یک روز برفی...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸  کلمات کلیدی: خدا ، ارزوها ، کوچه

سلام سلام سلام به همتون . چه طورید؟ اب و هوا رو تو رو خدا ادم حال میکنه برف و برف بازی و خدایا قربونت جای همتون خالی ما میریم برف بازی دو گروه میشیم میزنیم تو سرو کله همدیگه هه حالا بقیش دیگه بماند

دیروز رفتیم مدرسه زنگ اول انشا داشتیم معلم هم هفته پیش باروون میومد گفت یک روز بارانی را توصیف کنید ای انشای همه ی کلاسو من نوشتم انقدر انشا هاشون قشنگ شد این هفته هم گفت یک روز برفی را توصیف کنید اینبارمال همرو من ننوشتم اخه دفه پیش معلممون فهمید من فقط میخوندم غلط میگرفتم.هه

بعععععععععد امروزم  یه کم رفتیم به شیوه ی بالا برف بازی

 

خوب اینم انشای دیروزم نمره بدیدااااااااااا !!!

Orkut Myspace Welcome Scraps, Graphics and Comments

هوا هوای برف بود . سرد و سوزناک . انقدر که وقتی نفس می کشیدی بخار از بینی و دهانت بلند میشد.

دیروز هوا گرفته بود و اشک از چشمان اسمان می بارید اما امروز نمیدانم از چه انقدر ناراحت بود که داشت گوله گوله خودش را خالی میکرد.

کوچه ها پر از ادم برفی بود پر از برف پر از سرو صدا . تا به حال انقدر شلوغ نبوده که حالا هست.

همه مشغول بازی بودند.پسرها دختر هارا با گلوله هایشان هدف می رفتند و دخترها با زیرکی فرار میکردند و انها را با گلوله های برفی میزدند. بعضی هم مشغول ساختن کلبه های برفی بودند.

زمین پیراهن سفید به تن کرده بود . چه قدر زیبا و برازنده . چه قدر به او می امد .

لباس های زمین را خیلی دوست دارم یکی از دیگری زیبا تر . مخصوصا ان لباسش که سبز است و شکوفه های رنگی دارد .

دوباره به بچه ها نگاه کردم . به انها حسودی ام میشد. پارسال یکی از انان بودم اما امسال به قول همه بزرگ شده بودم دیگر.

نمیدانم چرا برف بازی برایم دیگر کوچک شده بود ؟ چرا ؟مگر ما دل نداریم ؟ فکر کردم که زمستان برای همه است و نه مرز می شناسد و نه قانون پس من هم در ان سهم دارم. تصمیم گرفتم که دلم را به دریا بزنم و برم  با انها بازی کنم.چند گلوله پرتاب کردم یادمه که همیشه گلوله هایم خراب میشد اما اینبار گلوله هایم محکم تر از همیشه بودند.

و بعد شروع به ساختن ادم برفی کردم . ادم برفی زیبایی بود زیباتر از همیشه .

ولی انگار در میان انهمه ادم جایی برای من نبود حس غریبی داشتم شاید حرف دیگران درست بود میدانید بزرگ شده بودم دیگر.

کمی در برف ها قدم زدم . زیبا بود با خود فکر کردم من از این سپیدی چه میخواهم؟

تنها یک ادم برفی و چند گلوله ی برفی یا تعطیلی ؟ نه این تمام خواسته ی من نبود میخواستم حالا حالا ها ببارد .دوست داشتم که دانه های برف از دل اسمان بگویند. دوست داشتم ترانه شوند و ببارند و راز اسمان را بگویند.با انان بخوانم ترانه های دل را.

اما من چه باید می اموختم از این سپیدی؟از این یکدستی و از این رخداد غیر منتظره؟

من باید می اموختم که هرچه خدا خواهد همان میشود . فصل پاییز است و میبارد برف.

و این به غیر از اراده ی خداوند نمیتواند باشد.

او تواناست و اوست که فرو میفرستد این معجزه را و گوشه ای از زیبایی اش را نمایش میدهد تا شاید به فکر بیافتیم.

اما ما انسان ها بی اعتنا به ان بازیش می دهیم و لگد مالش میکنیم.

اهای ادم ها چه زیبا است که قبل از بازی دستهایمان را بالا ببریم و زیر بارش این نعمت بزرگ کمی دعا کنیم برای همه و همه چیز و یاد بگیریم که بی اعتنا نباشیم.

یادمان باشد که امروز, امروز است.امروز هرچه قدر خدارا صدا کنیم خدا خسته نمیشود. پس صدایش کنیم که او منتظر ماست . او منتظر ارزوهایمان,خنده هایمان, گریه هایمان,ستاره شمردن هایمان و عاشق بودن هایمان است .

امروز , امروز است و امروز جاودانه است و امروز زیبا ترین روز دنیاست

نمره یادتون نرهههههه!

Orkut Myspace Good Bye Scraps, Graphics and Comments

 


پاسخ به نظرات شما و یک پست
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠  کلمات کلیدی: خدا ، متاسفانه ، ارزوها ، امیدوارم

 

خب دوستای گلم کلی از دست شما شوک شدم ولی ولش.

امروز 30 شهریور بود و من امروز هم با ترم زبانم خداحافظی کردم تا ترم جدیدی رو شروع کنم و هم دارم برای خدا حافظی از تابستون خودمو اماده میکنم.

امسال تابستون عالی بود بهتون تبریک میگم و به کسایی که مدرسرو دوست ندارن تسلیت

من به شخصه مدرسرو دوست دارم دلمم واقعا واسه ازار و اذیت ها  نقشه های شرارت امیزی که میکشیدیم تنگ شده و خدارو شکر داره شروع میشه.منم دارم ثانیه شماری میکنم

بچه درس خون هم بودم ولی شرو شیطووووووووون

و حالا یک پست ویژه که از چشمه ی خودم قل زده نظرتونو بگیداااااااا

http://mahsae-ali.blogfa.com

مسئله همین گاهی وقت هاست

یه وقتایی خوبه که بعضی چیزارو برای یه مدت کوتاه فراموش کنیم.

سختی هارو,تلخی هارو

ولی نباید چیزهای شیرین رو فراموش کرد باید بهشون فکر کرد و به یادشون اورد

یه وقتایی خوبه که یه چیزایی رو برای همیشه دور ریخت و پاک کرد

تلخی هارو سختی هارو

حتی بعضی از چیز های خوب که یاد اور چیز های بد هستن و خودشون به خاطرات بد تبدیل میشن

یه وقتایی خیلی خوبه که اصلا به هیچ چیز فکر نکرد

چه خوب , چه بد!

این یعنی ارامش

یعنی سقوط ازاد

انگار داری با سرعت به سمت پایین سقوط میکنی ولی هیچ وقت به زمین نمیرسی

ولی باید در حد خودت سقوط ازاد داشته باشی

نه مثل بعضی ها که یهو همه چیزو فراموش میکنن .

خودشونو گم میکنن

یادشون میره که کی بودن و از کجا به اینجاها رسیدن

حتی با ایمان ترینشون خدایاقربونت برم چرا ما ادما اینجوری هستیم؟

چرا فکر میکنیم از همه بالا تریم؟

در حالی که تو از همه بالا تری و داری نگاهمون میکنی

ولی ما این چیزارو نمیفهمن؟

اه

خیلی ها حتی دیگه تورو نمیشناسن یادشون رفته خدا خدا میکردن واسه کوچکترین چیز ها تو کودکیشون

حتی شاید هنوز خدا خدا میکنن ولی نمیدونن خدا کیه و یعنی چی و کجاست؟

دلاشون مثل یه سنگ شده سنگ

شدن یه ادم بی رحم

می خوان واسه بقیه بت باشن تا دیگران اونارو بپرستن. لا اله الا الله.ادم کفرش میگیره از این همه......

نمیدونن که نمیشه با مادیات دل,عشق,علاقه و محبت خرید.

چرا میشه ادم رو خرید ولی احساس و جونشو نه.

میشه دارو خرید ولی سلامتی نه

میشه لباس و جایگاه و مقام خرید ولی ارزش و احترام رو نه

میشه ساعت خرید ولی زمان هارو نه

حتی میشه عصا خرید ولی...

جوونی رو نه روزهای خوش رو نه توانایی رو نه...

گاهی وقتا خیلی خوبه حسود باشیم  نه حسادت بیمارگونهبه دارایی دیگران نه

حسادت سالم به دارایی های خودمون که دیگران میخوانشون و به ما حسادت میکنن.

خوبه یه وقتایی خود خواه باشیم نه اینکه همه چیزهارو واسه خودمون بخوایم نه

که شادی و سلامتی و عشق رو زیادی برای خودمون بخوایم به شرطی که از یکی دیگه نگیریمش

یه وقتایی خوبه که بیمار بود تا به فکرمون باشن

گاهی خوبه کم بود تا بیشتر احساس شیم

و اما خوبه یه مدت کم  نباشیم تا دلتنگمون بشن و قدرمونو بدونن

و گاهی خیلی خوبه که حسرت چیزی رو بخوریم تا وقتی به دست اوردیمش خوب قدرشو بدونیم.

ولی همیشه باید امیدوار و صادق بود

همیشه باید محتاط و بی ریا بود

باید طرف حق رو گرفت و راز دار بود

خونسرد و مهربون و با محبت بود و خوشرو

اما نباید بی جنبه بود

نباید بی رنگ و نقش بود تا ازمون خسته بشن و ازمون فاصله بگیرن

نباید دل ها رو شکست و بی تو جه بهشون رفت

نباید دو رو بود خیانت کار بودو اصلا نباید بی اعتنا بود

بی خدا و بی توکل هم که اصلانباید بود

باید تا میشه اشک هارو پاک کنیم این افتخاره

و ....

و گاهی لازمه و باید به جای اینکه محیط و ادمای اطرافمونو بتکونیم

فکر و دل و احساساتمونو بتکونیم تا گرد و غبارش بریزه و پاک بشه و دکوراسیونشو تغییر بدیم تا جدید و تازه بشه و تنوع داشته باشه و خودمونوجای بقیه بذاریم تا قبل از شکستن دلای نازک و شیشه ای همه چیز درست بشه و اشک ها پاک بشه.

این مهارت زندگیست!

هدف

هدفم از نوشتن این پست این بود که همیشه می دیدم ادمارو که به همه چیز به خصوص ارزو هاشون فکر میکنن و عغده ای تر میشن و بیشتر دردسر درست میکنن و سراغشون میاد ولی هیچ وقت به این چیزا که باید بهشون فکر کنن فکر نمیکنن.

 


اینجا روزی سرزمین ارزوهای من وتو بود...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی: خدا ، ارزوها ، سرزمین ، چه شده؟

اینجا همان سرزمینیه که وقتی پایمان به ان گشوده شد...