SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

 
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

 خدا دنیا را با تمام موجوداتش آفرید



و در کنار آنها،



قلب را...



من را...



و تو را...



که در قلب چون منی؛



چیزی به نام عشق بیافرینی!



و رنگ کنی تمام سیاه و سفید دنیایم را روزی که به رسم خود...



حس زیبای دوست داشتن را آفریدی



فهمیدم،



تبحر تو در آفرینش عشق بی حد و مرز است...



ایمان آوردم!



دستانم را به نیت تو دراز کردم



گرفتی......



شدی جان پناهِ مخلوق بی پناهت



که جز به اعتماد دستان تو ، توان برخاستنش نبود!



ای خالق عشق...



ای بی همتا!



کمی درنگ کن....



من!



به اعتماد دستان تو بود



که تا بلندای آبی آسمانت



پر گشودم !



اینک....



در فراز این ناهمواری های سنگدل!



که استحکام لاجوردی آسمان را



به رخ زمین میکشاند....



به اعتماد کدامین بام؟!



کدامین نگاه منتظر؟!



بالهای خسته ی عاشقی ام را



ببندم ......!



وقتی دستهای اعتماد تو



دیگر در انتظار من نیست