SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

سپید مینویسم ....
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی:

سپید مینویسم ...!
سیاه که مینویسم نمیخوانی . گوش نمیدهی . گویی دوست نداری . خوشت نمی آید .
شاید به اقتضای رنگش میگویی زشت است . پلید است .
سپید مینویسم . شاید قداست سپیدی را قبول داشته باشی . حرفهای دلم را بخوانی شاید ...
مطمئنم که سپید را دوست داری . سپیدی را قبول داری . پاک بودنش را میدانی .
زین جهت سپید صدایم میکنی ؟! غیر از این است ؟ شاید ...
روی کاغذ هرچقدر هم بنویسم . سکوت محسوب میشود ...
سپید است دیگر . عجیب است نه ؟ شاید ...
بازهم بخوان با من بخوان . هر چقدر هم که تهی بود . هزاران حرف در یک جای خالی جا میشود.
مثلا :
میشود دستم را بگیری تا گم نشوم ؟
میشود مرا در آغوش بگیری ؟
میشود چشمانت صحنه ی با شکوه همیشگی زندگی من باشد ؟
میشود دستان گرمت جان پناه من برای ابد باشد ؟
میشود نری ؟ میشود بمانی ؟ میشود در قلب تو خانه کنم ؟ میشود در ذهن تو سلطان باشم ؟
میشود لبخندت قهوه ی تلخ مرا شیرین کند ؟
میشود برایم لالایی بخوانی تا بخوابم ؟
میشود هنگام مرگ در کنارم باشی ؟
میشود آخرین صحنه ی عمرم قبل مرگ تنها تو باشی ؟
میشود در هنگام مرگ با من حرف بزنی ؟
میشود مرا با آهنگ صدایت بدرقه کنی ؟
میشود برای آخرین بار برایم همان لالایی را بخوانی ؟ فکر کن میخواهم باز هم روی پاهایت بخوابم ...
میشود تن سردم در دستان تو باشد ؟ میشود سرم را  بعد از رفتنم به سینه ات بفشاری و بعد روی پاهایت بگذاری ؟ میشود ؟
نه گویی همه ی این میشود ها نمیشود ...
دیدی چقدر حرف بود ؟ در سکوت خفه شان کرده بودم که ناراحت نباشی . که نکند دم آخر که میروی .یک نگاه برگردی و نتوانی بروی .
که نکند بعد از 2 قدم برگردیو تن بی جانم ببینی ...
که پشیمان شوی زمانی که خیلی دیر است و از من خاک است که میماند ...
نکند روحت  آزرده شود . نکند آتش کشی بر قلب من .پا بنهی برقلب خود ...
تو با خیال آسوده برو ...
میدانم دست تو نیست ... باید بروی دلت گیر است ... پایت سست است و قلبت لرزان ...
میشود ... برو ...نگران نباش .... برنگرد ...
پشت سرت را هم نگاه نکن ...
سپید مینویسم که نخوانی ...
تو برو ...