SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

تو...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٢  کلمات کلیدی: قلب ، عشق ، ارزوها

سلام به همه !

میدونم میدونم که یه مدت زیاد نبودم  اما حالا برگشتم .... که بمونم . دلم برای همتون تنگ شده بود .بغل

 تو این مدت خیلی چیزا فرق کرده نمیدونید که !!!!

و جا داره از همه کسانی که من رو توی این مدت تنها نذاشتم و با نظراشون خوشحالم کردن تشکر کنم !

حالا بریم سر اپ!!!

تو...

همین را میگویم و تمام میشود 

همه چیز 

همه ی خواسته ام ...

همه ی احساسم ...

همه ی حرفهایم ...

و همه ی زندگی ام ...

میبینی  که چه کم توقعم ؟؟؟؟ 

و چه نگاه سریع و دقیقی دارم بر زندگی ؟؟؟؟

همه اش را در یک کلمه خلاصه کردم !!!

تو ... !!!

اصلا شاید کلمه ی دیگری وجود نداشت 

بقیه ی واژه هارا تو با وجودت ساختی

تو با من همراه شدی و مارا ساختی ...

به عمق کلمه بیاندیش ...

چه زیباست ... چه پر معنی...

اینطور فکر نمیکنی ؟؟؟؟

وقتی بر زبانم جاری میشود ..

قشنگ ترین چیزهارا به یاد می اورم ...

صدایت را ... صورتت را ... گرمای دستانت ... چشمانت ...

و اغوشت را ... 

که پر مهر به سویم باز میشود و من خود را چه شاد و بی نیاز از هرچیز مملوء از ارامش و امنیت مثل پر سبک و رقصان در باد در ان میابم ...

و اتشی را که مدت هاست در دلم روشن کرده ای ...

به خدا میسوزاندم ...اما گرم است و دلنشین 

این بود همه ی زندگیم 

دوستت دارم ...

صدایم می اید؟؟؟؟ شنیدی چه گفتم ؟؟؟؟

حالا نوبت خودت است !

راست بگو "من" را که میشنوی یاد چه میافتی ؟؟؟؟