SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

بهار دختری سخت کوش.....
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

توی چنین هوایی هیچ کس نمیتوانست سرمارو با تموم وجودش لمس کنه به غیر از بهار .


هوا سرد بود.خیلی سرد .سوز زیادی رو به همراه داشت.بخار از دهان همه بلند میشد. شیشه ی همه ی ماشین ها بخار گرفته بود. برف هم کم کم شروع به باریدن کرد . هوا جوری نبود که بتوان با یک ژاکت کهنه ی وصله دوزی شده و یک روسری نخی کوچک و شلواری نازک بیرون رفت. اما لباس هایش همین ها بودند!

توی چنین هوایی هیچ کس نمیتوانست سرمارو با تموم وجودش لمس کنه به غیر از بهار .

بهار دیگه به قول خودش عادت کرده بود و پوست کلفت شده بود.

پدرش مریض بود و توان کار کردن نداشت و تنها ثمره ی زندگیش

 سرفه های شدید و پی در پیش بود.

برادری کوچکتر از خودش داشت . بهار برای خوشبختی برادرش به او اجازه ی کار کردن را نمیداد و خودش هم از درس خواندن کناره گرفته بود تا برادرش بتواند درس بخواند و نجات پیدا کند

این ارزوی هر روزش بود اما خود بهار هم گاهیزیر پنجره ی یک کلاس درس می ایستاد و گوش میکرد

مادرشان هم وقتی که برادرش به دنیا امد از ئنیا رفت و تنها کسی که میتوانست بهشان کمک کند بهار بود.

با انکه تنها 14 سال داشت و جثه اش هم ضعیف بود اما تحمل میکرد او باید پول صاحبخانه خرج خوراک پوشاک و دارو و تحصیل را در می اورد و تنها به خاطر پدر و برادر کوچکش که تنها دارایی های او به حساب می امدند.

بهار تمام روزهای سال را کار میکرد بهار تابستان پاییز و زمستان و دوباره از نو اغاز میکرد

اما نو دیگر برای او معنی نداشت بهار ها خیس میشد از باران تابستان ها میسوخت از افتاب و گرما پاییز ها هم که خیس و گلی بود و زمستان ها هم که بدتر از بقیه ی فصل ها زیر سرمایی طاقت فرسا کار میکرد .

سر چهار راه ها گل میفروخت . وقتی چراغ قرمز میشد راه می افتاد اما توی این سرما هیچکس جرات پایین کشیدن شیشه را نداشت میترسیدند که سردشان بشود و یا اصلا گل میخواهند که چه ؟

به فکر خودشان گل که اب و نونشان نمی شد!

اما نمیدانستند همین چیزی که برای انها نون و اب و پول نمیشود هر یک شاخه اش سرنوشت دختری سرسخت را رقم میزند و اورا از گرسنه خوابیدن باز میدارد و ابرویش را جلوی خانواده ی کوچکش برای یک شب میخرد .

کارشان خود خواهی بود روز به روز هوا سرد تر و سرد ر میشد و بهار نیز مریض شد اما همچنان کار میکرد

دست هایش را با نفس های سردش گرم میکرد . اشک از چشمان معصوم و کوچکش جاری میشد . گ.نه هایش از سرمای هوایی که مانند تازیانه بر صورتش سیلی میزد سرخ بود . لبهایش پوست پوست بود و ترک برداشته هر چندی هم خار گل ها ازارش میداد و پاهایش سست تر از همیشه بود و تنها دلخوشی او برای گرم کردنشان رد شدن از کنار ماشین ها بود که گرمای موتورشان به او جان میداد.

چندی بعد پدر بهار مرد . بهار هم داشت با زمستان پرپر میشد نگران برادرش بود اما حالا دیگر برادرش 20 سال داشت و ادم مهمی بود ولی دیگر دیر بود . خیلی وقت بود که سرطان حنجره سرتاسر بدن بهار را گرفته بود .

بهار نیز روز به روز پژمرده تر میشد .

بهار از راه رسیده بود اما بهاری دیگر داشت بار سفر میبست .

سالها بود که دیگر کسی بهار را نمیدید دیگر چهار راه دخترک گلفروشی نداشت

هرروز چشم به راه امدنش بود و زمستان ها و روزهای برفی چشم به جای پای کوچک بهار در خیابان میدوختند تا شاید.....

تا شاید او بازگردد...

سال ها بود که برادرش رها در کنفرانس های مهم مطبوعاتی در جواب اینکه موفقیتتان از کجا حاصل شده است با افتخار و غرور میگفت:از زحمات همان دخترک گلفروشی سر چهارراه  که حالا تنها جای پایش  در کنار تیر چراغ برق مانده است !