SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

یک روز برفی...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸  کلمات کلیدی: خدا ، ارزوها ، کوچه

سلام سلام سلام به همتون . چه طورید؟ اب و هوا رو تو رو خدا ادم حال میکنه برف و برف بازی و خدایا قربونت جای همتون خالی ما میریم برف بازی دو گروه میشیم میزنیم تو سرو کله همدیگه هه حالا بقیش دیگه بماند

دیروز رفتیم مدرسه زنگ اول انشا داشتیم معلم هم هفته پیش باروون میومد گفت یک روز بارانی را توصیف کنید ای انشای همه ی کلاسو من نوشتم انقدر انشا هاشون قشنگ شد این هفته هم گفت یک روز برفی را توصیف کنید اینبارمال همرو من ننوشتم اخه دفه پیش معلممون فهمید من فقط میخوندم غلط میگرفتم.هه

بعععععععععد امروزم  یه کم رفتیم به شیوه ی بالا برف بازی

 

خوب اینم انشای دیروزم نمره بدیدااااااااااا !!!

Orkut Myspace Welcome Scraps, Graphics and Comments

هوا هوای برف بود . سرد و سوزناک . انقدر که وقتی نفس می کشیدی بخار از بینی و دهانت بلند میشد.

دیروز هوا گرفته بود و اشک از چشمان اسمان می بارید اما امروز نمیدانم از چه انقدر ناراحت بود که داشت گوله گوله خودش را خالی میکرد.

کوچه ها پر از ادم برفی بود پر از برف پر از سرو صدا . تا به حال انقدر شلوغ نبوده که حالا هست.

همه مشغول بازی بودند.پسرها دختر هارا با گلوله هایشان هدف می رفتند و دخترها با زیرکی فرار میکردند و انها را با گلوله های برفی میزدند. بعضی هم مشغول ساختن کلبه های برفی بودند.

زمین پیراهن سفید به تن کرده بود . چه قدر زیبا و برازنده . چه قدر به او می امد .

لباس های زمین را خیلی دوست دارم یکی از دیگری زیبا تر . مخصوصا ان لباسش که سبز است و شکوفه های رنگی دارد .

دوباره به بچه ها نگاه کردم . به انها حسودی ام میشد. پارسال یکی از انان بودم اما امسال به قول همه بزرگ شده بودم دیگر.

نمیدانم چرا برف بازی برایم دیگر کوچک شده بود ؟ چرا ؟مگر ما دل نداریم ؟ فکر کردم که زمستان برای همه است و نه مرز می شناسد و نه قانون پس من هم در ان سهم دارم. تصمیم گرفتم که دلم را به دریا بزنم و برم  با انها بازی کنم.چند گلوله پرتاب کردم یادمه که همیشه گلوله هایم خراب میشد اما اینبار گلوله هایم محکم تر از همیشه بودند.

و بعد شروع به ساختن ادم برفی کردم . ادم برفی زیبایی بود زیباتر از همیشه .

ولی انگار در میان انهمه ادم جایی برای من نبود حس غریبی داشتم شاید حرف دیگران درست بود میدانید بزرگ شده بودم دیگر.

کمی در برف ها قدم زدم . زیبا بود با خود فکر کردم من از این سپیدی چه میخواهم؟

تنها یک ادم برفی و چند گلوله ی برفی یا تعطیلی ؟ نه این تمام خواسته ی من نبود میخواستم حالا حالا ها ببارد .دوست داشتم که دانه های برف از دل اسمان بگویند. دوست داشتم ترانه شوند و ببارند و راز اسمان را بگویند.با انان بخوانم ترانه های دل را.

اما من چه باید می اموختم از این سپیدی؟از این یکدستی و از این رخداد غیر منتظره؟

من باید می اموختم که هرچه خدا خواهد همان میشود . فصل پاییز است و میبارد برف.

و این به غیر از اراده ی خداوند نمیتواند باشد.

او تواناست و اوست که فرو میفرستد این معجزه را و گوشه ای از زیبایی اش را نمایش میدهد تا شاید به فکر بیافتیم.

اما ما انسان ها بی اعتنا به ان بازیش می دهیم و لگد مالش میکنیم.

اهای ادم ها چه زیبا است که قبل از بازی دستهایمان را بالا ببریم و زیر بارش این نعمت بزرگ کمی دعا کنیم برای همه و همه چیز و یاد بگیریم که بی اعتنا نباشیم.

یادمان باشد که امروز, امروز است.امروز هرچه قدر خدارا صدا کنیم خدا خسته نمیشود. پس صدایش کنیم که او منتظر ماست . او منتظر ارزوهایمان,خنده هایمان, گریه هایمان,ستاره شمردن هایمان و عاشق بودن هایمان است .

امروز , امروز است و امروز جاودانه است و امروز زیبا ترین روز دنیاست

نمره یادتون نرهههههه!

Orkut Myspace Good Bye Scraps, Graphics and Comments