SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

کمی از استاد حسین پناهی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

به خانه می رفت

                                        به خانه می رفت 

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی ؟
- مادرش پرسید -

دعوا کردی باز؟
- پدرش گفت -

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود


مرحوم حسین پناهی

 

چشمان من

 

شب در چشمان من است،

به سیاهی چشم هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفیدی چشمان من نگاه کن!

شب و روز در چشمان است،

به چشم هایم نگاه کن!

***

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

 

وصیت نامه

 

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

 

مرحوم حسین پناهی 

این بود زندگی؟؟؟

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟؟؟