SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

یادت میاد عشق من ؟
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳  کلمات کلیدی:

یادمه چند وقت پیش 

بهم قول دادی 

که هیچوقت تنهام نذاری 

امروز تنهام

بعد از قول دادنت 

قول داده بودی 

که هیچوقت 

ناراحتم نکنی 

ولی الان که تنهام گذاشتی 

باز دارم 

گریه میکنم 

نمیدونم کجایی الان 

یا داری به چی 

 و به کی فکر میکنی 

شایدم داری فکر میکنی 

که چجوری 

از شرم راحت شی

و یکی دیگرو بذاری جای من 

نمیدونم 

شاید کار داری 

شاید داری خوش میگذرونی 

شاید با خونوادتی 

و هزارتا شاید دیگه 

فقط امیدوارم 

هرجایی که هستی 

و هرکاری که میکنی 

برعکس من 

حالت خوب باشه 

و خوش باشی 

همیشه هم همه ی 

خواستم همین بوده و هست 

حتی اگر با من نباشه 

میدونم که ازم خسته شده بودی !‌ 

..............................................................................................

پـــــــ نــــــــ :خودش یادشه ! یبار اینو براش فرستاده بودم ! خودم نوشته بودمش ! گفتم بیا طولش ندیم ! ناراحت شد ! گفت نه چه حرفیه میزنی ؟ تو مال خودمی ... ! هنوز نظراشو دارم ! مگه میشه پاکشون کرد ؟ همشون یه دنیا خاطرن یه زندگین