SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

خدایا
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  کلمات کلیدی: می خواهم ، خدا ، عشق ، قلب

 

خدایا!

 

تقدیر مرا خیر بنویس آن گونه که ...

 

آن چه را تو دیر خواهی من زود نخواهم...

 

و آن چه را تو زود خواهی من دیر نخواهم...

 

روزی از روزها،شبی از شبها،خواهم افتاد مرد...

 

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تاهر چه دورتر بیفتم...

 

تاهر چه دورتر بیفتم هر چه دورتر و دورتر بمیرم...

 

نمی خواهم حتی یک گام با یک لحظه پیش از آن که

 

 می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم وجان داده باشم...

 

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 

تا دوست را به یاری نخوانیم...

 

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

 

 طعم توفیق را می چشاند...

 

وچه تلخ است لذت را در تنها بودن و

 

 چه زشت است زیبایی هارا تنهادیدن ...

 

و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنهاخوشبخت بودن...

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...

 

در بهار هر تبسمی که خودرا بر چهره ات می زند

 

یاد تنهایی را در سر زنده می کند...

 

تنها خوشبخت بودن،خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است...

 

تنها بودن ،بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار

 

رنج تنهایی را احساس کردم...

 

ضعیف بودن و انسان بودن با هم سازگار نیست....!!!

 

آموخته ام که …

 

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

 

رختخواب خرید ولی خواب نه،

 

ساعت خرید ولی زمان نه،

 

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

 

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

 

 دارو خرید ولی سلامتی نه،

 

 خانه خرید ولی زندگی نه،

 

و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 

آموخته ام که ...

 

خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

 

آموخته ام که..

 

زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

 

آموخته ام که...

 

فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

 

آموخته ام  که...

 

تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

 

آموخته ام  که ...

 

همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

 

آموخته ام  که...

 

وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

 

آموخته ام  که...

 

لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

 


آموخته ام  که ...

 

تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

 

آموخته ام  که ...

 

هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

 

آموخته ام  که...

 

این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان.

 

آموخته ام که ...

 

مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

 


آموخته ام  که...

 

هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

 


آموخته ام  که...

 

چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

 


آموخته ام که...

 

زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

می خواهم :

 

فراموش کنم هر آنکه دل بسته ام به او...

 

می خواهم :

 

از یاد ببرم صاحب خانه دل خویش را...

 

می خواهم :

 

از یاد ببرم که دل به که داده ام و چگونه دیوانه گشتم...

 

می خواهم :

 

به یاد نیاورم تمام دوست داشتن ها را...

 

می خواهم :

 

در ذهن نباشد هر آنچه زمانی دیده و شنیده بودم...

 

می خواهم :

 

مفاهیم را عوض کم تا در زوال ناامیدی قرار نگیرم...

 

می خواهم :

 

سنگ باشم تا ماندگار شوم و سخت سری کنم در این جهان سخت...

 

می خواهم :

 

سرد باشم تا دیگر از سردی دیگری مرا لرز نباشد...

 

می خواهم :

 

سخت باشم تا از سختی کسی ننالم...

 

می خواهم :

 

مست باشم تا عاقل نباشم...

 

می خواهم :

 

کور باشم تا نبینم... کر باشم تا نشنوم... لال باشم تا نگویم...

 

شاید دل چرکینم از این همه سختی...

 

می خواهم :

 

که نخواهم...

 

می خواهم :

 

که خواسته هایم را نخواهم...