SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

قول
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥  کلمات کلیدی: عشق ، قلب

امدم ...

رفتی ...

وقت خواستی ...

امدی قهر کردم ...

فرصت دادم ...

خواستم اما ...

وقتش نبود ... به خاطر خودت ...

دیگر نیامدی ....

البته مانع برای امدنت زیاد بود ....

برای ماندنت بیشتر ...

قول بده ...

که اینبار دیگر نگذاری چیزی جدایمان کند ...

من هم قول میدهم ...

که دیگر دلیلی برای خود نسازم ...

که دیگر نگذارم بروی ...

که اسیرت کنم ...

تو فقط قول بده که هستی ...

در کنار من ... با عشق ...

در کلبه ی نقلی پر مهرمان ...

همینجا ...!!!


همین ...
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥  کلمات کلیدی: عشق ، قلب

دیگر دلم نمیگوید...

نمیدانم چرا ؟!

انگاری قهر کرده است ...

نمیگوید تا بنویسم ... نمیگوید ...

دیگر حرفش را شعر نمیکند ...

زمزمه ی لبهایم نمیشوند ...

ذکر دقایقم نیست ...

چه شده ام ؟!

پیش طبیب عشق رفتم ... 

نسخه ام را پیچید ...   اما .....

چه نسخه ای ؟!

معتاد شده ام به داروهایش ...

1 بوسه .... 1 اغوش ...

همین ...؟

نه همین نیست ...!!!

دلم بوسه ی هرکسی را نمیپذیرد ...

اغوش هرکسی را نمیخواهد ...

همین !!!!