SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

حاجتم ده باران را ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی:

این روزها و این دوره و زمانه  همه چیز کم است . همه چیز . حتی احساس . حتی عشق و علاقه . حتی دوستی ... چه رسد به او ...

در این دنیای سیاه و سفید تک گل سرخی هستم که آدمها را هم سیاه و سفید میپندارم و مینگرم . دلیلش رفتار ها ست . هر یک نفر گل رنگی ایست چه خوشبو که این رنگ و لعاب را دور میریزد و در قالب سیاهی و سفیدی خودرا به دیگران تحمیل میکند و بقیه هم همینطور و در نهایت چیزی جز این دورنگ نخواهیم دید .

تخته ی فرش دنیایمان باید هزاران رنگ باشد . برای کشیدن نقاشی هایمان در دفتر تاریخ و خدا  دورنگ کم است ... رنگ ها میخواهد .

کِی بود آنروزی که گرگ ها به دنیایمان حمله کردند ؟ آخر چشم که میگشایم گرگ میبینم و عوعو میشنوم  که در این میان من خود بره ای هستم که به از گرگ بودن است . روباه نخواهم شد که گویند فریبنده و طمع کار است ...

اصلا حیوان بودن چیست که در دنیایمان مد شده ؟

گاه باور نمیکنم که روزی و روزگاری همه همچو کف دست صاف و همچو آب روان زلال بوده اند .

همچو یک افسانه که شب هنگام برایم مادرم میخواند که من آرام به خواب شیرین روم میماند .

دل من زندگی افسانه ای میخواهد . یک کف دست رفاقت میطلبد . یک زبان صادق و لطیف میجوید . یک قامت مهربان و جذاب که مرا بر همه ی عشق ببازد ... وجود میطلبد . مردی مرد را میخواهد ...

دل من آرزومند است خوشی میخواهد . دل من های گله مند است باران میخواهد .

ای خدا بارانت راببار . شاید که همه پاک شویم ,چون گلی رنگین و خوش عطر شویم , خاک نم خورده ببوییم و به اصل بازگردیم .

گرگ ها باران را دوست ندارند , ببار شاید فرار کردند ...

آسمانت گرفته است  افسوس که نمیبارد خدا

منتظر چیست برای آمدن ؟ دلش به قدر کافی نسوخته تا بگرید ؟

باشد اما ای ابرها ,ای آسمان بشنو ...روزی آنچنان میگریی که بند آمدنت را خواهان میشویم ...

 بگذار یارم که بیاید و با من ماشویم ,به خدا شکایتت خواهیم کرد

آنوقت خواهی ترسید , خواهی بارید

صبر کن ,الان صدایش میکنم ... 

به قلم : سپینود

 


عشقم به قولم عمل کردم...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، چشمانت

سلام . داستان قشنگی بود دیدم حیفه نذارم البته از وب پیام هست که متشکرم اجازه کپی داد. نخونید از دست دادین واقعا . 

 شب عروسیه، آخرِ شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباساشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در رو هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در رو باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ رو بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو رو می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!!! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفا توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه به دست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تموم شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

وبلاگ پیام