SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

پاسخ به نظرات شما و یک پست
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠  کلمات کلیدی: خدا ، متاسفانه ، ارزوها ، امیدوارم

 

خب دوستای گلم کلی از دست شما شوک شدم ولی ولش.

امروز 30 شهریور بود و من امروز هم با ترم زبانم خداحافظی کردم تا ترم جدیدی رو شروع کنم و هم دارم برای خدا حافظی از تابستون خودمو اماده میکنم.

امسال تابستون عالی بود بهتون تبریک میگم و به کسایی که مدرسرو دوست ندارن تسلیت

من به شخصه مدرسرو دوست دارم دلمم واقعا واسه ازار و اذیت ها  نقشه های شرارت امیزی که میکشیدیم تنگ شده و خدارو شکر داره شروع میشه.منم دارم ثانیه شماری میکنم

بچه درس خون هم بودم ولی شرو شیطووووووووون

و حالا یک پست ویژه که از چشمه ی خودم قل زده نظرتونو بگیداااااااا

http://mahsae-ali.blogfa.com

مسئله همین گاهی وقت هاست

یه وقتایی خوبه که بعضی چیزارو برای یه مدت کوتاه فراموش کنیم.

سختی هارو,تلخی هارو

ولی نباید چیزهای شیرین رو فراموش کرد باید بهشون فکر کرد و به یادشون اورد

یه وقتایی خوبه که یه چیزایی رو برای همیشه دور ریخت و پاک کرد

تلخی هارو سختی هارو

حتی بعضی از چیز های خوب که یاد اور چیز های بد هستن و خودشون به خاطرات بد تبدیل میشن

یه وقتایی خیلی خوبه که اصلا به هیچ چیز فکر نکرد

چه خوب , چه بد!

این یعنی ارامش

یعنی سقوط ازاد

انگار داری با سرعت به سمت پایین سقوط میکنی ولی هیچ وقت به زمین نمیرسی

ولی باید در حد خودت سقوط ازاد داشته باشی

نه مثل بعضی ها که یهو همه چیزو فراموش میکنن .

خودشونو گم میکنن

یادشون میره که کی بودن و از کجا به اینجاها رسیدن

حتی با ایمان ترینشون خدایاقربونت برم چرا ما ادما اینجوری هستیم؟

چرا فکر میکنیم از همه بالا تریم؟

در حالی که تو از همه بالا تری و داری نگاهمون میکنی

ولی ما این چیزارو نمیفهمن؟

اه

خیلی ها حتی دیگه تورو نمیشناسن یادشون رفته خدا خدا میکردن واسه کوچکترین چیز ها تو کودکیشون

حتی شاید هنوز خدا خدا میکنن ولی نمیدونن خدا کیه و یعنی چی و کجاست؟

دلاشون مثل یه سنگ شده سنگ

شدن یه ادم بی رحم

می خوان واسه بقیه بت باشن تا دیگران اونارو بپرستن. لا اله الا الله.ادم کفرش میگیره از این همه......

نمیدونن که نمیشه با مادیات دل,عشق,علاقه و محبت خرید.

چرا میشه ادم رو خرید ولی احساس و جونشو نه.

میشه دارو خرید ولی سلامتی نه

میشه لباس و جایگاه و مقام خرید ولی ارزش و احترام رو نه

میشه ساعت خرید ولی زمان هارو نه

حتی میشه عصا خرید ولی...

جوونی رو نه روزهای خوش رو نه توانایی رو نه...

گاهی وقتا خیلی خوبه حسود باشیم  نه حسادت بیمارگونهبه دارایی دیگران نه

حسادت سالم به دارایی های خودمون که دیگران میخوانشون و به ما حسادت میکنن.

خوبه یه وقتایی خود خواه باشیم نه اینکه همه چیزهارو واسه خودمون بخوایم نه

که شادی و سلامتی و عشق رو زیادی برای خودمون بخوایم به شرطی که از یکی دیگه نگیریمش

یه وقتایی خوبه که بیمار بود تا به فکرمون باشن

گاهی خوبه کم بود تا بیشتر احساس شیم

و اما خوبه یه مدت کم  نباشیم تا دلتنگمون بشن و قدرمونو بدونن

و گاهی خیلی خوبه که حسرت چیزی رو بخوریم تا وقتی به دست اوردیمش خوب قدرشو بدونیم.

ولی همیشه باید امیدوار و صادق بود

همیشه باید محتاط و بی ریا بود

باید طرف حق رو گرفت و راز دار بود

خونسرد و مهربون و با محبت بود و خوشرو

اما نباید بی جنبه بود

نباید بی رنگ و نقش بود تا ازمون خسته بشن و ازمون فاصله بگیرن

نباید دل ها رو شکست و بی تو جه بهشون رفت

نباید دو رو بود خیانت کار بودو اصلا نباید بی اعتنا بود

بی خدا و بی توکل هم که اصلانباید بود

باید تا میشه اشک هارو پاک کنیم این افتخاره

و ....

و گاهی لازمه و باید به جای اینکه محیط و ادمای اطرافمونو بتکونیم

فکر و دل و احساساتمونو بتکونیم تا گرد و غبارش بریزه و پاک بشه و دکوراسیونشو تغییر بدیم تا جدید و تازه بشه و تنوع داشته باشه و خودمونوجای بقیه بذاریم تا قبل از شکستن دلای نازک و شیشه ای همه چیز درست بشه و اشک ها پاک بشه.

این مهارت زندگیست!

هدف

هدفم از نوشتن این پست این بود که همیشه می دیدم ادمارو که به همه چیز به خصوص ارزو هاشون فکر میکنن و عغده ای تر میشن و بیشتر دردسر درست میکنن و سراغشون میاد ولی هیچ وقت به این چیزا که باید بهشون فکر کنن فکر نمیکنن.

 


 
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩  کلمات کلیدی: ممنون ، نظرات ، پیشنهادات ، انتقادات

با سلام به دوستای گلم میدونم که الان میگید دوباره قالبو عوض کرد دوستان تو نظرات گفتن که بهتره عوض بشه که این دوستان تعدادشون کم نبوده که به صورت نظر خصوصی اینو بهم گفتن و از همینجا جا داره ازشون و ازتون  تشکر کنم که با نظراتشون و نظراتتون منو همراهی و راهنمایی میکنید . لطفا از هرگونه کمک و یاری و راهنمایی جهت بهتر شدن وبلاگ دریغ نکنید و بهم بگید من حتی اگه بد باشن هم اصلا ناراحت نمیشم اینجارو وب خودتون بدونید ولی خواهشا جای احترام هم بذارید

با تشکر مدیریت وبلاگ


شعر نو(سانسوری)فریدون مشیری
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

یکی از دوستان عزیزمون به نام سانسورچی تو نظرات خیلی جالب برامون نوشتن:

چون بازنشسته ام تیغ سانسور را به جان این شعر نینداختم و فقط با کفگیر کمی رویش کشیدم .... لطفا در اولین فرصت نکات اشاره شده را سریعا از این سروده حذف کنید !
1- تو به من سنگ زدی (که نشان از رفتار ضد ولایی و فتنه طلبانه دارد )
2- نام شاعر (فریدون ) شدیدا بوی ایرانی بازی و موضع گیری به اسلام دارد )
پیشنهاد من در جهت تصحیح :
تو به من ساندیس ندادی
عبدالله مشیری      عینک

ما هم سریعا که نه ولی اقدامات لازم رو انجام دادیمیول

و حالا شعر سانسور شده این هستش:

 

کوچه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،


شدم آن عاشق دیوانه که بودم   


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


 


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ  


یادم آید : تو به من گفتی :


از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ، آئینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


 


با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پیش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم،


 تو به من ساندیس ندادی من نه رمیدم، نه گسستم"


باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


 


اشکی ازشاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید،


یادم آید که از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم ، نرمیدم


 


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

(عبدالله مشیری)

تقدیم با احترام به خوانندگان گرامی


در این اتاق کوچک
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸  کلمات کلیدی:

این شعر فریدون مشیری هم تقدیم به شما
 
در این اتاق ساکت تاریک

 

هرگاه،من نگاه تو را شعر می کنم

نوری،به تاروپود ِهوا،رنگ می زند

از تاج ِآفتاب خدا،زرنگارتر!

در این اتاق دلگیر

وقتی که من لبالب این صبر تلخ را

با یاد وعده های تو،سر می کشم ،صبور

دانم،که در جهان نفشانده ست دست ِعشق

در کام کس،شرابی ازین خوشگوارتر

ای خفته برپرند ،سبکبال ،بی خیال

در این اتاق درهم

دستی ،تمام خواهش،قلبی،تمام عشق

چشمی تمام شوق تماشا

شبهای انتظار تو را صبح می کنند

تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو

هر روز ،از نسیم سحر بی قرارتر 

دیوانگی ست ،دانم،دیوانگی،که بخت

از سوی تو،نوید امیدی نمی دهد

در این اتاق غمگین

اما

من،هرنفس به مهر تو امیدوارتر

یک روز

بی گمان

خواهد رسد دمی که بر آیم بر آسمان

کای آفریدگار

در این اتاق کوچک

در این دل شکسته ی نااستوار،آه

عشقی ست از بنای جهان استوارتر!

 


 
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳  کلمات کلیدی: می خواهم

هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد ورفت .

در نگاهم بی کسی را یک معما کرد ورفت .

با کلید خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت .

تکه های قلب خود را نذر فردا کرد و رفت .

فکرهای پخته اش را پشت افکارم جا گذاشت .

نسخه های بی کسی را بازامضاء کردورفت .

در نگاهش کینه های کهنه اش را غرق دریا کردو رفت .

دستهایش را پر از باران احساسم نمود .

آسمان را در نگاه خاک معنا کرد ورفت..........