SEPINOOD

دست نوشته های یک بیمار مبتلا به مرگ مغزی

لینک
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤  کلمات کلیدی: خدا ، قلب ، عشق ، کوچه

سلام دوستای گلم.

با عرض معذرت دوستانی که اسمشون تو لینکا نیست ناراحت نشن من همه روزه سعی میکنم به لینکا اضافه کنم اسم همتونو می نویسم.

و کسانی که می خوان لینکم کنن منو با اسم وبم یا با اسم خودم بلینکن.

به دلایل فنی نمیتونم به فعالیتم در وبلاگ قبلی ادامه بدم.

 

کوچه


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،


شدم آن عاشق دیوانه که بودم   


در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


 


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به آواز شباهنگ  


یادم آید : تو به من گفتی :


از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن


آب ، آئینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


 


با تو گفتم :‌


"حذر از عشق؟


ندانم!


سفر از پیش تو؟‌


هرگز نتوانم!


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم،


تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"


باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


 


اشکی ازشاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید،


یادم آید که از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم ، نرمیدم


 


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

(فریدون مشیری)

تقدیم با احترام به خوانندگان گرامی


بی دلخوشی...
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی:

دیگردلم  به  آبنبات  هم  خوش  نیست

                        روروئکِ  کودکیم  در  سرازیری  خلاص  کرده...

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشــــق بازی مـوجا قامتم یه بستر نرم

یه عـــزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگــــــین سبز خــــــــالص روی انگشتر دریا

 

تا که یــک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

 

غصه های عــاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

یر رگـبار نــــگاهت دلـــــــم انـگار زیر و رو شد

 برای داشـتن عــشقت همه جــــونم آرزو شد

تـا نفس کشیدی انگار نفسم بریـــد تو ســـینهابـــر و باد و دریا گفـــتن قصه عاشقی همینهاومدی تو سرنوشتـــــم بی بهونه پا گذاشتیامــــا تو قایقی بودی از من و دلم گذشــــتیرفتــــــی با قایق عشقت سوی روشنی دریامن ودل اما نشستیم چشم به راهت لـب دریادیگه روخاک وجودمنه گلی هست نه درختیلحظه های بی تو بودن میگذره امـابه سختیدل تنـها و غریبم داره ایـــــن گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن بازسراغت رو می گیره

 

 میرسه روزی که دیگه قعردریامیشه خونه م

 

اما ودریای عشقت بازیه گوشه ای می مونم


سوسک
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی:

سلام اخیش راحت شدم اخه امروز یه برنامه دانلود کردم و روی ویندوزم نصبش کردم  وای بعدش به غلط کردن افتادم بعد از نصبش 5 یا 6 تا سوسک روی صفحه دسکتاپم هی راه میرفتن همه جام بودن تو موزیکا و...

الان چند بار روشون کلیک کردم پاک شدن امیدوارم کامپیوتر رو روشن کنم دیگه نیان

 

یادتونه؟چند وقت پیش اینو بهتون گفتم؟هنوز از شرشون خلاص نشدما!!!!!!

یه نفر لینکشو خواست اینم لینکش اگه خواستید برید دانلود کنید

http://www.farsnevis.ib3r/downloads/%d8%a7%d8%%da%a9%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b3%db%8c%d9%88%d8%b1/11974/%d8%ad%d8%b1%da%a9%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b3%da%a9-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b3%da%a9%d8%aa%d8%a7%d9%be-%d8%a8%d8%a7-cockroach-on-desktop-1-1.html

 


ادم برفی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی: عشق ، قلب ، جو ، کت
از پشت شیشه تمام حرکات پسرجوون رو زیر نظر گرفتم.داشت ادم برفی می
ساخت.باتمام وجودش داشت روی اون کار میکرد.انگار داشت یه ادم مهم توی زندگیش رو با برف می ساخت.اخرای کارش بود.حالا دیگه چشماش رو هم گذاشته بودو با غرور و ذوقی پر از عشق به ادم برفی نگاه میکرد.ادمک یه شال گردن مشکی قرمز که روش حرف نوشته شده بود,کلاه قرمز,یه کت قرمز با دکمه های طلایی و روی شاخه های درخت که جای دستاش بود دستکش های مشکی با گلای منجوق دوزی قرمز داشت.ادمک موهای طلایی وچشمانی سبز داشت. اما یه دفعه چهره پسر جوان غمگین شد.اروم به سمت ادم برفی اومدو روش نوشت
:(I just LOVE you KAT.its not mass)
یعنی(من فقط دوست دارم کت و این جرم نیست).
قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید.پسر زیبایی بود.موهایی طلایی و قهوه ای,چشم های سبز صورتی کشیده,هیکلی درشت و ورزشکاری با قد بلند وکت و کتونی چرمی قهوه ای و شال و کلاه مشکی با دستانی سرد و یخ زده.چند دقیقه ایستاد .انگار منتظربود .سرما امانش را برید و به اجبار رفت.کنجکاو بودم و پیش ادم برفی رفتم.باورم نمیشد که او با من حرف میزد و تکان می خورد.تو چند ساعت خیلی با هم جور شدیم. از حرفاش میشد فهمید که برای یه چیزی انتظار میکشه و انگار یه کار ناتموم داره.کمی بعد دختر جوانی از راه رسید.دختر بسیار زیبایی بود.ادم برفی لبخندی زد و ساکت و بی حرکت ایستاد.
دختر چند دقیقه مات و مبهوت به ان خیره شد.چشم هیش لرزید و قطره اشکی روی گونه هایش سرخوردو رفت.ادم برفی ناراحت تر از گذشته شده بود.به رد قدم های دختر خیره شد.از اینکه یه ادم برفی بود و برای ابراز احساسش نمی توانست دختر را بغل کند ناراحت بود.اگر این کار را میکرد اب میشد و زندگی خود را از دست می داد.دوست داشت,اینقدر جان دوست نمی بود.بعد از نیم ساعت دختر برگشت و بی اعتنا به ادم برفی که حالا تصمیم داشت حرف دلش را بزند,چند قدم جلوتر رفت.کیفش را بر زمین گذاشت و شروع به ساختن یک ادم برفی کرد.
5 ساعت بعد کارش تموم شد.با خوشحالی به ادم برفی اش نگاه کرد و گفت:( وقتشه که اخرین ناتموم رو هم تموم کنم.)و روی ادم برفی چنین نوشت
:(Being far away doesn,t always mean forgeting.some times it is a chance for missing.in this time i undrestant i can,t.........
tomarrow at 10:15 see you at here see you JOE.)
یعنی:(همیشه دور بودن به معنای قراموش کردن نیست گاهی فرصتیه برای دلتنگ شدن.من تو این فرصت فهمیدم که نمی تونم...................
فردا ساعت 10:15همین جا میبینمت جو.)
فردای ان روز جو و کت در اغوش هم قدم زنان میخندیدند و ادم برفی ها (کت و جو)هم پیش هم و در کنار هم خوشحال به صاحبانشان نگاه میکردند.
پایان.برگرفته از سایتی امریکایی که اسم و ادرسشو نمیدونم.

سپینود
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  کلمات کلیدی:

کی می خواد بدونه سپینود یعنی چی؟

سپینود در کل معنی خاصی ندارد اما تاریخچه ای دارد که...

در زمان های بسیار قدیم که هند قسمتی از ایران به حساب می رفت پادشاهی بر ان حکومت می کرد که شنگل نام داشت و شنگل سه دختر داشت که کوچکترین انها سپینود بود.

از جهتی ایران نیز پادشاهی به نام بهرام گور داشت.بهرام گور طی خدمت هایی که به شنگل کرد مورد توجه او نیز قرار گرفت و شنگل به پاس قدر دانی از بهرام می خواهد تا یکی از دخترانش را به همسری بر گزیند و بهرام سپینود را به همسری انتخاب میکند.

توجه:سپینود اسمی کاملا ایرانی است و حکیم ابوالقاسم فردوسی در کتاب معروفش, شاهنامه در داستان بهرام گور بار ها از این اسم استفاده کرده.

منو عشقم

منبع:شاهنامه ی فردوسی


کمی از استاد حسین پناهی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

به خانه می رفت

                                        به خانه می رفت 

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود

چیزی دزدیدی ؟
- مادرش پرسید -

دعوا کردی باز؟
- پدرش گفت -

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود


مرحوم حسین پناهی

 

چشمان من

 

شب در چشمان من است،

به سیاهی چشم هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفیدی چشمان من نگاه کن!

شب و روز در چشمان است،

به چشم هایم نگاه کن!

***

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

 

وصیت نامه

 

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

 

مرحوم حسین پناهی 

این بود زندگی؟؟؟

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟؟؟

 


خدایا
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧  کلمات کلیدی: می خواهم ، خدا ، عشق ، قلب

 

خدایا!

 

تقدیر مرا خیر بنویس آن گونه که ...

 

آن چه را تو دیر خواهی من زود نخواهم...

 

و آن چه را تو زود خواهی من دیر نخواهم...

 

روزی از روزها،شبی از شبها،خواهم افتاد مرد...

 

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تاهر چه دورتر بیفتم...

 

تاهر چه دورتر بیفتم هر چه دورتر و دورتر بمیرم...

 

نمی خواهم حتی یک گام با یک لحظه پیش از آن که

 

 می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم وجان داده باشم...

 

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

 

تا دوست را به یاری نخوانیم...

 

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

 

 طعم توفیق را می چشاند...

 

وچه تلخ است لذت را در تنها بودن و

 

 چه زشت است زیبایی هارا تنهادیدن ...

 

و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنهاخوشبخت بودن...

 

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است...

 

در بهار هر تبسمی که خودرا بر چهره ات می زند

 

یاد تنهایی را در سر زنده می کند...

 

تنها خوشبخت بودن،خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است...

 

تنها بودن ،بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار

 

رنج تنهایی را احساس کردم...

 

ضعیف بودن و انسان بودن با هم سازگار نیست....!!!

 

آموخته ام که …

 

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

 

رختخواب خرید ولی خواب نه،

 

ساعت خرید ولی زمان نه،

 

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

 

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

 

 دارو خرید ولی سلامتی نه،

 

 خانه خرید ولی زندگی نه،

 

و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 

آموخته ام که ...

 

خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

 

آموخته ام که..

 

زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

 

آموخته ام که...

 

فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

 

آموخته ام  که...

 

تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

 

آموخته ام  که ...

 

همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

 

آموخته ام  که...

 

وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

 

آموخته ام  که...

 

لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

 


آموخته ام  که ...

 

تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

 

آموخته ام  که ...

 

هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

 

آموخته ام  که...

 

این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان.

 

آموخته ام که ...

 

مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

 


آموخته ام  که...

 

هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت.

 


آموخته ام  که...

 

چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

 


آموخته ام که...

 

زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

می خواهم :

 

فراموش کنم هر آنکه دل بسته ام به او...

 

می خواهم :

 

از یاد ببرم صاحب خانه دل خویش را...

 

می خواهم :

 

از یاد ببرم که دل به که داده ام و چگونه دیوانه گشتم...

 

می خواهم :

 

به یاد نیاورم تمام دوست داشتن ها را...

 

می خواهم :

 

در ذهن نباشد هر آنچه زمانی دیده و شنیده بودم...

 

می خواهم :

 

مفاهیم را عوض کم تا در زوال ناامیدی قرار نگیرم...

 

می خواهم :

 

سنگ باشم تا ماندگار شوم و سخت سری کنم در این جهان سخت...

 

می خواهم :

 

سرد باشم تا دیگر از سردی دیگری مرا لرز نباشد...

 

می خواهم :

 

سخت باشم تا از سختی کسی ننالم...

 

می خواهم :

 

مست باشم تا عاقل نباشم...

 

می خواهم :

 

کور باشم تا نبینم... کر باشم تا نشنوم... لال باشم تا نگویم...

 

شاید دل چرکینم از این همه سختی...

 

می خواهم :

 

که نخواهم...

 

می خواهم :

 

که خواسته هایم را نخواهم...